تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::.. - حکایت غول چراغ جادو و رئیس ...

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر یک شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می ‏زدند

یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و غول چراغ ‏ظاهر میشه.

غول میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…

منشی می ‏پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی دریا باشم ، سوار یه ‏قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»…

پوووف! منشی ‏ناپدید میشه…

بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!… من می ‏خوام توی کیش کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آب هویج ‏داشته باشم و تمام عمرم خوش باشم»…

پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…

بعد غول به ‏مدیر میگه: حالا نوبت توئه…

مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ‏ناهار توی شرکت باشن»!!!

 

 

نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 6 مرداد1388 و ساعت 10:50 قبل از ظهر |