تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::.. - هدایت ...

پیرمردی همراه با نوه جوانش زندگی می کرد. پدربزرگ هر صبح می نشست و قرآن می خواند.

نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست سعی می کرد از او تقلید کند.

یک روز پسر جوان پرسید: پدربزرگ, من تلاش می کنم که مثل شما قرآن بخوانم اما آن را نمی فهمم.

چه کار باید انجام دهم که قرآن را خوب بخوانم و بفهمم؟

 

پدربزرگ به آرامی از گذاشتن زغال سنگ در کوره بخاری دست کشید و جواب داد:

این سبد زغال را به رودخانه ببر و  برای من یک سبد آب بیاور!

پسر جوان این کار را کرد , اما همه آب به بیرون نشت می کرد و هیچ آبی به خانه نمی رسید.

پسر می دانست که این کار بی فایده است اما او می خواست به پدربزرگش نشان دهد که هر چقدر هم سریع بدود, با این حال آب به بیرون نشت می کند. پسر دوباره آن سبد را داخل رودخانه کرد و سریع دوید, اما زمانی که رسید نزد پدربزرگش, سبد دوباره خالی بود.

 پسر گفت: پدربزرگ, این کار بی فایده است.

پیرمرد گفت: تو واقعا فکر می کنی که بی فایده است؟ نگاه کن به داخل سبد!

پسر جوان به داخل سبد نگاه کرد و برای اولین بار متوجه شد که آن سبد تغییر کرده.

سبد زغالی قدیمی کثیف, تغییر شکل یافته بود و اکنون داخل و بیرونش تمیز شده بود.

این اتفاقی است٬ زمانی که تو قرآن می خوانی.

شاید تو درک نکنی و یا بخاطر نیاوری همه چیز را, اما درون و بیرون تو صیقل خواهد دید.

این, کار خداست در زندگی ما! یعنی هدایت!

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 و ساعت 12:46 بعد از ظهر |