بازرگانى را هزار دینار خسارت افتاد؛ پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی درمیان نهی. گفت: ایپدر، فرمان تراست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت: تا مصیبت دو نشود، یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه: مگوى انده خویش با دشمنان/ که لا حول گویند شادى کنان
حکیمی پسران را پند همیداد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محمل خطرست یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد، غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است، هر کجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بیهنر لقمه چیند و سختی بیند. وقتی افتاد فتنهای در شام هر کس از گوشهای
فرا رفتند/ روستا زادگان دانشمند به وزیرى پادشا رفتند/ پسران وزیر ناقص عقل به گدایی به روستا رفتند
![]()
![]()
دو امیرزاده در مصر بودند، یکی علم آموخت و دیگری مال اندوخت. عاقبهًْالامر، آن یکی علامه عصر گشت و این یکی عزیز مصر شد. پس این توانگر بهچشم حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است. گفت:ای برادر، شکر نعمت باری عزاسمه همچنان افزونتراست بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم و ترا میراث فرعون و هامان رسید یعنی ملک مصر.
من آن مورم که پایم بمالند/ نه زنبورم که از دستم بنالند/ کجا خود شکر این نعمت گزارم/ که زور مردم آزاری ندارم
![]()
![]()
جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت، و طبعی نافر. چندانکه در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی؛ باری پدرش گفت:ای پسر، تو نیز آنچه دانی بگوی. گفت: ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.
نشنیدى که صوفیاى مىکوفت/زیر نعلین خویش میخى چند/آستینش گرفت سرهنگى که بیا نعل بر ستورم بند
![]()
![]()
ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همیخواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره چندست؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمت خود چندان چرا همیدهی؟ گفت: از بهر خدا میخوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
گر تو قرآن بدین نمط خوانی/ ببرى رونقمسلمانى
