تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::.. - چند حکایت از سعدی ...

بازرگانى را هزار دینار خسارت افتاد؛ پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی درمیان نهی. گفت: ای‌پدر، فرمان تراست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت: تا مصیبت دو نشود، یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه: مگوى انده خویش با دشمنان/ که لا حول گویند شادى کنان

 

حکیمی پسران را پند همی‌داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محمل خطرست یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد، غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است، هر کجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی‌هنر لقمه چیند و سختی بیند.  وقتی افتاد فتنه‌ای در شام  هر کس از گوشه‌ای

فرا‌ رفتند/ روستا زادگان دانشمند  به وزیرى پادشا رفتند/ پسران وزیر ناقص عقل  به گدایی به روستا رفتند

 

 دو امیرزاده در مصر بودند، یکی علم آموخت و دیگری مال اندوخت. عاقبهًْ‌الامر، آن یکی علامه عصر گشت و این یکی عزیز مصر شد. پس این توانگر به‌چشم حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است. گفت:‌ای برادر، شکر نعمت باری عزاسمه همچنان افزون‌تراست بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم و ترا میراث فرعون و هامان رسید یعنی ملک مصر.

من آن مورم که پایم بمالند/ نه زنبورم که از دستم بنالند/ کجا خود شکر این نعمت گزارم/ که زور مردم آزاری ندارم

 

 جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت، و طبعی نافر. چندانکه در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی؛ باری پدرش گفت:‌ای پسر، تو نیز آنچه دانی بگوی. گفت: ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.

نشنیدى که صوفی‌اى مى‌کوفت/زیر نعلین خویش میخى چند/آستینش گرفت سرهنگى که بیا نعل بر ستورم بند

 

 ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همی‌خواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره چندست؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمت خود چندان چرا همی‌دهی؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.

 گر تو قرآن بدین نمط خوانی/ ببرى رونق‌مسلمانى

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 و ساعت 9:58 قبل از ظهر |