تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::.. - نیروی انتظامی ارشاد باید گردد ... حکایتی از گشت ارشاد !!!

امروز بعد از ظهر حوالی فلکه اول صادقیه بودم .

ناگهان توجه صدها نفر افرادی که اطرافم بودند به نقطه ای جلب شد . قبل از اینکه نگاهم معطوف آن واقعه گردد ... گوش هایم صدای دختر جوانی را می شنید که فریاد می کشید و بد و بیراه می گفت ... تصور کردم که پسرکی متلکی انداخته و کاری خلاف شئون انجام داده و اینک دخترک به مقام اعتراض آمده است ...

اما جریان این نبود !!! هر لحظه بر تعداد افراد اطرافم افزوده می شد ... خدایا مگر چه خبر است ؟ چه شده است ؟ دیگر استفاده از حس شنوایی کافی نبود و می بایست بصری به مسئله پرداخت ...

لحظه ای که چشمم به واقعه باز شد ... تمام وجودم را گرمایی وحشتناک و ترسناک فرا گرفت ... آتش را در پشت گوش هایم حس می کردم و ضربان قلبم برای وجودم نبود ... گویی از آسمان درهای دوزخ را به روی خود باز می دیدم و زمین را مشاهده می کردم که می خواهد با تمام خشم و آتشش وجودم را ببلعد ... خدایا این چه صحنه ای است که می بینم ؟؟؟!!!

به دست دختر جوانی ، توسط یک پلیس زن دستبند زده شده بود و او را کشان کشان به سمتی می بردند ...................................... دختر هیچ حجابی نداشت …………………………………………………..

این چه صحنه ای است خدای من ؟!! مامورین جهنم اند که گنه کاری را به درهای دوزخ می کشانند ؟؟؟ و یا حاکم شرع اینجا آمده و حکم به چنین عمل غیر شرعی و وقیحانه داده است ؟؟!!!

چه بگویم ؟ چیزهایی از اوایل انقلاب شنیده بودیم که کمیته ای ها چگونه در جامعه برخورد می کردند . وای بر من ... وای بر ما ... دختری که اگر بد حجاب بود تا دقایقی پیش ... همینک بی حجاب در خیابان کشان کشان می برندش ... مسافتی در حدود پنجاه متر او را می کشند تا به الگانس پلیس برسند ... در این ساعت بعد از ظهر و در یکی از پر تردد ترین نقاط شهر تهران که هر دقیقه صدها نفر از کنارت می گذرند ... او را می کشند و می برند ...

دیگر خیابان جای سوزن انداختن ندارد ... کسبه و کارگر و عابر و سواره همه و همه می بینند و فریاد هایی که از این طرف و آن طرف به گوش می رسد ...

بی غیرتا .... بی ناموس ها ....  ببینید با ناموس مردم چیکار می کنند .... پلیس بی ناموس ...

حیف که نه دوربین همراهم بود  و نه موبایلم ... والا کمترین کاری که می کردم هفته ی دیگر فرمانده ناجا را به صحن مجلس می کشاندم ...

این حکومت اسلامی است و ثمره ی خون شهدا ...

این انقلاب اسلامی است و احکام شریعت ...

این وجوب و شرایط امر به معروف و نهی از منکر است ...

ای مرگ بر من ...

ولايت اسلامى اين‏گونه نيست. ولايت اسلامى اين‏طور است كه وقتى مخالفين در حكومت اميرالمؤمنين، خلخال از پاى زن يهودى بيرون مى‏آورند، امامِ آن جمعيت و حاكمِ حكيم مى‏گويد: اگر مسلمانى از اين امر بميرد - از غصّه اين كه در حكومت او خلخال از پاى يك زن يهودى درآورده‏اند - حق دارد! مثل اميرالمؤمنين كه مبالغه نمى‏كند؛ مى‏گويد اگر از اين غصّه، انسان بميرد، حق دارد. اين، حكومت و ولايت اسلامى است.  مقام معظم رهبری

حالا در شهر ما ! پلیس حافظ جان و مال و ناموس مردم است ...

                        

                       

چه بگویم ؟ چه بنویسم ؟  حصار مجازی برای خود بافته ایم و با هم محله ای های خود در دنیای مجازی اوقات خوشی سپری می کنیم ؟ دنیایمان را که تحریم کردند ... آخرتمان را که غارت کردند ... نمی دانم دلم را به چه خوش کنم ... به چه بهانه ای فردا از خواب بیدار شوم و نفسی دوباره بکشم ؟!

امان ای دل ... ای دل ... ای دل .

امان ای دل ... ای دل ... ای دل .

................

پ.ن :

1- اصلا این چند روزه قصد به روز کردن نداشتم … درگیر کارهای زیادی شدم و وقتم بسیار ضیق … اما چه می شود کرد ؟ شما جای من بودید ، امشب توان خوابیدن داشتید ؟

2- در حال طراحی سایت جدیدم هستم … به زودی : www.mazarei.com  

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در چهارشنبه 13 اردیبهشت1385 و ساعت 10:26 بعد از ظهر |