تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::.. - غروب غمبار ماه صفر ...

سلام بر تو اي فرستاده خوبي ها، اي مهربانترين فرشته خاک. تو از ملکوت آسمان به زمين فرا خوانده شدي تا انسان را با معناي واقعي اش آشنا کني. تو، آفتاب روشن حقيقت بودي در شام تيره زندگي. از مشرق دلها برآمدي و اکنون، آسمان تب دار غروب جانگداز توست.

باشد كه به مدد جلوه اي از فيض «رحمه للعالمين» امت او از غفلت و جهالت رهايي يابند.

نامت بلند و دينت پر رهرو، اي جاري تر از حيات در پيکر آدمي!

باز هم مدينه بر خاك سياه اندوه نشسته و سكوتي ژرف، همه جايش را فرا گرفته است. دوباره گرد و غبار بر ديوارهاي گلين خانه ها نشسته است. باد غربت در كوچه باغ هاي خزان زده شهر، خود را به در و ديوار مي زند و آواره مصيبت روح جاوداني صبر، امام مجتبي عليه السلام است.

امام حسن عليه السلام، اين سيد جوانان اهل بهشت، اين خلق نيكوي محمدي، اين اسطوره صبر و بندگي، در آستانه رواق خون رنگ شهادت ايستاده و با جگري تفتيده از نامهرباني دشمن خانگي اش، عزم پر كشيدن تا بي كران عرش خدا را دارد.

ای آشنای غریب ای عصمت هشتم! کوچه های نیشابور، هنوز بوی کلام عطرآگین تو را دارد.

هر روز که خورشید خراسان ، سینه ریز زرینش را از شوق می درد و انبوه دانه‌های طلایی اش از فراز آسمان بر حرمت می پاشد، کبوتر دل ، بهانه کنان به سوی حرم تو پر می کشد، همان کبوتری که هر روز، به سوی دانه های مهری می رود که برایش می پاشی.

هوای صحن و سرای تو، پر از زمزمه است و آسمان آکنده از ذرات لطیف حضوری است که چهره زائران خسته را می نوازد.

در بارگاه تو، هیچ کس غریب نیست.

سلام بر تو ای اشنای غریب! سلام بر تو که توس ، با آمدنت مدینه ایمان شد و ما هر روز،در مشهد عاشقان ، نگاهمان را به نگاه تو پیوند می زنیم.

هر سحر، به کوچه های ایوان نگاه روشنت کوچ می کنیم و چون پرنده ای غریب‌، به گوشه حرمت پناه می بریم.

هر روز، در سایه سار مزارت مویه کنان‌، شانه های خسته مان را می لرزانیم.

هر شب‌، فانوس اشک هامان را روشن می کنیم و دست های عاطفه مان را به دامان پر مهر و محبت تو می آویزیم .

بغضي غريب و بعد هم هاي و هوي پريشان دل. تا غروب راهي نيست. دل و نقاره و اشك به هم مي آميزند، و من پر از ضريح مي شوم. و سرشار از رازهاي طلايي!... چه بويي از كنارم گذشت، بوي آسمان بود. يك بوي خيس، يك بوي معنوي سبز. گويا فطرتم بود كه معطر شد از عشق! ضريح اينك به ملكوت مي ماند، و من مي خواهم تا رضايت «رضا» اوج بگيرم...

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 5 اسفند1387 و ساعت 12:45 بعد از ظهر |