|
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری |
|
تو خود چه آدمیی کز عشق بیخبری |
|
اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب |
|
گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری |
|
من هرگز از تو نظر با خویشتن نکنم |
|
بیننده تن ندهد هرگز به بی بصری |
|
از بس که در نظرم خوب آمدی صنما |
|
هر جا که مینگرم گویی که در نظری |
|
دیگر نگه نکنم بالای سرو چمن |
|
دیگر صفت نکنم رفتار کبک دری |
|
کبک این چنین نرود سرو این چنین نچمد |
|
طاووس را نرسد پیش تو جلوه گری |
|
هر گه که میگذری من در تو مینگرم |
|
کز حسن قامت خود با کس نمینگری |
|
از بس که فتنه شوم بر رفتنت نه عجب |
|
بر خویشتن تو ز ما صد بار فتنهتری |
|
باری به حکم کرم بر حال ما بنگر |
|
کافتد که بار دگر بر خاک ما گذری |
|
سعدی به جور و جفا مهر از تو برنکند |
|
من خاک پای توام ور خون من بخوری |

چقدر بهت گفتم دروغ نگو, سنگ میشی ... ![]()
![]()
+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 24 تیر1387 و ساعت
8:8 بعد از ظهر |
