... در بارگاه تو، هیچ کس غریب نیست.
اینجا همه با هم مساوی و بزرگ هستند، ای بزرگوار !
حتی این کودک خردسال که قدش از نیمه ی فرش در دستش کمتر است .
بغضي غريب و بعد هم هاي و هوي پريشان دل. تا غروب راهي نيست.
دل و نقاره و اشك به هم مي آميزند، و من پر از ضريح مي شوم.
و سرشار از رازهاي طلايي!...
چه بويي از كنارم گذشت، بوي آسمان بود. يك بوي خيس، يك بوي معنوي سبز.
گويا فطرتم بود كه معطر شد از عشق!
ضريح اينك به ملكوت مي ماند، و من مي خواهم تا رضايت «رضا» اوج بگيرم...
پنجشنبه غروب، هوا کمی ابری بود ...
+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 14 اردیبهشت1387 و ساعت
8:45 بعد از ظهر |
