دلم هوس امام زاده رفتن کرده ، البته فقط جهت زیارت نه به قصد رفتن که دیگر وقت رفتن نیست .
باید به بودن عادت کرد . به ماندن خو کرده ایم . برویم دربند چطوره ؟
امشب دلم مثنوی مثنوی غزل می خواهد . امشب دلم تا به صبح چشمه علی می نوشد .
پرواز را باید آموخت ؛ پرنده باید رها باشد . قفس جای کبوتر نیست . مرغ هم حتی قفس نمی خواهد .
حتی دیگر هویج بستنی ها هم مزهی قدیم را ندارند . بستنی میوهای هم بجز ضرر چیزی ندارد .
اما به قول شیطونک بستنی زیاد بخور . و شاعر می گوید : بخور تا توانی به بازوی خویش .
امشب دلم جفنگ می گوید . فردا دلم را که می پاید .
عجب دنیایی است . تهران عجب شهری است . عجیب است ؛ عجیب ...
+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت
0:19 قبل از ظهر |
