تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::.. - جدی نگیر ...

 

دلم هوس امام زاده رفتن کرده ، البته فقط جهت زیارت نه به قصد رفتن که دیگر وقت رفتن نیست .

باید به بودن عادت کرد . به ماندن خو کرده ایم . برویم دربند چطوره ؟

امشب دلم مثنوی مثنوی غزل می خواهد . امشب دلم تا به صبح چشمه علی می نوشد .

پرواز را باید آموخت ؛ پرنده باید رها باشد . قفس جای کبوتر نیست . مرغ هم حتی قفس نمی خواهد .

حتی دیگر هویج بستنی ها هم مزه­ی قدیم را ندارند . بستنی میوه­ای هم بجز ضرر چیزی ندارد .

اما به قول شیطونک بستنی زیاد بخور . و شاعر می گوید : بخور تا توانی به بازوی خویش .

امشب دلم جفنگ می گوید . فردا دلم را که می پاید .

عجب دنیایی است . تهران عجب شهری است . عجیب است ؛ عجیب ...

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 0:19 قبل از ظهر |