تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::.. - خواب زمستونی ...

 

از بچگی به ما گفتن خرس ها  زمستونا ، توی خواب زمستونی میرن. اما تا اونجا که خاطرم هست هیچ جا نخوندم یا نشنیدم که آدمها هم برن توی خواب زمستونی.

 

نمی دونم تا حالا شده دلت بخواد توی وضعیتی که داری یا هستی بمونی و اصلا تکونی به خودت ، زندگیت و یا اندیشه و افکارت ندی. شاید این حالت توی مواقع مختلف گریبان گیر ما شده، حالا یا خودمون خیلی خاطر خودمون رو می خواستیم و زود از این خمودی اومدیم بیرون یا اینکه یکی ما رو از اون خواب غفلت بیرون آورد .

شاید این رخوت و خمودی که باعث میشه تو تکونی به خودت ندی و توی همون وضعیتی که هستی مرتب درجا بزنی بابت اینه که حس می کنی داری به در بسته می خوری ، اما اگه واقعا خودتم خواهان این باشی که دیگه بسه .حتما کسی هست که بی منت بهت کمک می کنه و راه خوبی جلوی پات میذاره. اگه کمی با خودمون رو راست باشیم حتما چند نفری رو می شناسیم. جای خوندم:

 "هر وقت احساس احترام به خود ( اعتماد به نفس )، در شما کاهش یافت؛ فکر کنید که خداوند شما را به صورت خودش آفریده است (و نفخت فیه من روحی )"

فکر می کنم گاهی وقتا بدجوری بعضی از ماها توی خواب زمستونی میریم . اگه همه ما یادمون بیاد که بعد از هر زمستونی یه بهار زیبا هست فکر می کنید برای استقبال از اینهمه زیبایی میگیریم می خوابیم یا شروع می کنیم به خونه تکونی ؟

 فکر می کنید چند نفر از ماها برای رسیدن به اون اهدافی که قراره بهش برسیم احتیاج به یه خونه تکونی حسابی داریم ؟

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 8 بهمن1386 و ساعت 8:32 قبل از ظهر |