دیشب نه پریشب مراسم اولین سالگرد دوست وبلاگ نویسم حسن نظری بود . از اصل بسیار خوب و عالی برنامه که با صحبت های دلنشین دو برادر بزرگوار جناب آقای انجوی نژاد و جناب آقای پناهیان همراه بود ، بگذریم که شاید در فرصتی دیگر به تعریف آن پردازم ؛ وسط برنامه جناب رئیس عزیزم استاد پازل فرمودند به بنده که دانشناپذیر جان الان یکی از خارج اومده من باید برم ببینمش و از این حرفا که یعنی دانشناپذیر مونده و حوضش ، خلاصه جناب پازل وصیت کرد که اون کارتن بزرگه که توش یه تعداد فولدر آماده و تعدادی فولدر خالی هست رو به سازمان منتقل کنم .
من هم عزا گرفتن که توی این وضعیت چه جوری کارتن روی کولم کنم و ببرم سازمان . هی نفس خبیثم می گفت بیخالش شو ، بپیچونش و قس هذا ...
اما نمی دونم چی شد ، یهو کارتن رو گذاشم روی کولم و از سالن اومدم بیرون ؛
بخوره توی سر هر چی وجدان کاری هست .
خلاصه اومدیم توی مترو و بلیط اعتباری خود را شارژ نموده و سوار اولین قطار بعلت شلوغی نتوانسته شده و سوار دومین قطار شده و به مقصد منزل حرکت کرده و در میدان هفت تیر پیاده شده و از کوچه پس کوچه ها عازم بیت گردیده . ( زیاد به فعل ها و جمله بندی فکر نکن ... )
کوچه پایینی بیت مکرم پدر یک راس موتور گشت پلیس به بنده مشکوک می شود که در این کارتن که حمل می کنم چیست ؟ ( گویا یک کارتن از سوخت نیروگاه هسته ای بوشهر کم شده و همه به دنبال اون کارتن هستند )
پرسید : چیه توی کارتن ؛ من هم گفتم : فولدر .
گفت : هان ؟! فولدر نمنه ؟ منم گفتم : چرکی بیلمره .
خلاصه در کارتن رو باز کردیم و یه بسته از فولدرای خام دادیم دست مامور نمای راکب . یه نگاهی به فولدرا انداخت یه نگاهی به کارتن و یه نگاهی به من .
من که دوزاریم خبر دار شدش قصد دو در نمودن کارتن را دارد ، زودی گفتم البته اینا 60 تا فولدره که اضافه اومده و فردا باید به رئیسم تحویل بدم .
اونم با خونسردی گفت : به رئیست بگو 40 تا اضافه مونده . ما این 20 تا رو توی کلانتری نیاز داریم .
منم توی دلم گفتم : آخیـــــــــــــــــــــــــــــــش . کارتن رو نجات دادم . اون 20 تا هم سگ خور .
مامور نمای راکب رفت و من هم رفت . توی دلم هم یک مقدار بد و بیراه نسبت به رئیس عزیزم جناب پازل نثار کردم که چرا من رو این وقت شب با یه کارتن توی خیابونها سرگردان گذاشته که اینا به من گیر بدن و الخ ...

