تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::.. - جوجه جوجه طلا يي ...

 

جوجه جوجه طلا يي

نوكت سرخ و حنا يي

تخم خود راشكستي

چجوري بيرون جستي

گفتا جايم تنگ بود

ديوارش از سنگ بود

نه پنجره نه در داشت

نه كس ز من خبر داشت

دادم به خود يك تكان

مثل رستم پهلوان

تخم خود را شكستم

اينجوري بيرون جستم

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 22 آذر1386 و ساعت 9:40 قبل از ظهر |