تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::.. - زلیخا عشق نمی داند...

 

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید .

زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است ،

این قصه بوی زلیخا می دهد . کجاست زنی که چون من شایسته عشق

پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟

قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس است .

از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ،

که زیبایی همه از یوسف است .

زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است .

عمری است که نامم را در حلقه عاشقان برده اند.

قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.

تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی دریدی.

تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ.

از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی .

زلیخا گریست و از قصه بیرون رفت .

خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه­ی جهان ، قصه­ی پر زلیخاست .

و هر روز هزارها پیرهن پاره می شود از پشت .

اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان بر او برگزیند.

و قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.

زلیخا برگرد!

 

برگرفته از کتاب من هشتمین آن هفت نفرم : عرفان نظرآهاری

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در چهارشنبه 14 آذر1386 و ساعت 6:31 بعد از ظهر |