تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::.. - طناب های وسوسه در دستش است ...

 

درها را ببند ، ‌پنجره ها را هم. درزها را بگیر ، ‌روزنه ها را هم. اوهمیشه آنجا ایستاده است. آن طرف خیابان، روبه روی خانه ات. تو را می پاید. می روی و می آیی ، می خوابی و بیداری و او چشم از تو برنمی دارد. کمین کرده است و منـتظر است  منـتظر یک روزن ، یک رخنه ، یک سوراخ.

می خواهد تند و گستاخ و بی محابا داخل شود و پیش از آن که بفهمی و با خبر شوی ، پیش از آن که کاری کنی، ‌جستی بزند و مثل دوال پایی  دستش را دور گردنت ببندد و پایش را دور کمرت.

می خواهد سوارت شود و آنقدر کوچکت کند ، آن قدر مچاله که توی مشت او جا شوی.آن وقت تو را توی جیبش می گذارد و می رود. این همه آرزوی اوست ، آرزوی شیطان.

 

 

اما وای ، که بستن درها و گرفتن روزنه ها کافی نیست. زیرا که او زیرکی کهنسال است . هزار اسم دارد و هزاران نقاب ؛ هر اسمی را که بخواهد قرض می گیرد و هر قیافه ای را به عاریت.

شیطان دشوار می شود و دشوارتر آن وقت که در می زند و لبخند ، آن وقت که به زور نمی آید. آراسته و موجه می آید. با لباس ِ دوست. با نقاب ِ عاشق. دست هایش از شعبده است و چشم هایش از جادو ، به رنگ تو در می آید. و آن می کند که تو می خواهی. زشت را زیبا و بدت را خوب جلوه می دهد.

تحسینت می کند و تعریفت و تو آرام آرام غرور را مزه مزه می کنی و این آغاز فروپاشی است.

 

برگرفته از کتاب در سینه ات نهنگی می تپد نوشته ی عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 23 مهر1386 و ساعت 10:15 بعد از ظهر |