تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::.. - جواد قصه ی ما ...
شعر رسیده :

جوادی نگو ، جیگر بگو

خوشگل خوشگلا بگو

موی قشنگ ، آستین کوتاه ، خجالتی و کم رو ، به به به 

هم مسعودی هم سالم

هم خیاطی هم نوری

همه باهاش رفیق بودن

 

با رفقا تو سایه نشسته بود تو باغچه

باباش می گفت : جوادی می ری دانشگاه ، درس بخونی آدم بشی

جوادی می گفت : آره میرم ، چون مجبورم باید برم

اما توی دلش می گفت : درس چیه ؟! مشق چیه ؟

 

مسعودی جون با پراید

چرخ می زنه تو کوچه ها

- مهدی جونم کجا می ری ؟

 میایی بریم یه مهمونی ؟

+ نه نمی آم ؛ نه نمی آم

+ جلسه دارم ، کار دارم

- چرا نمی آیی ؟

+ چون که من مهندسم ، پیش همه عزیزم ، فامیل دکترم من

+ اما تو چی ؟ دانشناپذیر ، واه واه واه

 

سالم با یه موتور قشنگ

تک چرخ می زد تو کوچه ها

- مهدی جونم کجای می ری ؟

- میایی بریم کافی شاپ ؟

+ نه نمی آم ، نه نمی آم

+ وقت ندارم ، کار دارم

- چرا نمی آیی ؟

+ چون که من مهندسم ، زن دارم ، بچه می خوام ، خونه می خوام

+ اما تو چی ؟ مجردی ، واه واه واه

 

جوادی نشسته بود خونه

باباش می گفت : جوادی می خوای زن بگیری ؟ آدم بشی ؟

جوادی می گفت : آره می خوام ، چون مجبورم ، باید بخوام .

اما توی دلش می گفت : زن چی چیه ؟ بچه کیه ؟!

 

جواد قصه ی ما آخر می ره سربازی دور کلاش قرمزی

 

ادامه با بفیه رفقاش ...

از طرف ممد و بر و بچ ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 8:52 قبل از ظهر |