چند وقتی است دیگر صبح ها که از خواب بیدار می شوم ، صدای جیک جیک گنجشکان و هو هو ی یاکریم و صدای بال پرندگان را نمی شنوم ... حتی دیگر صدای قارقار کلاغ ها هم به گوش نمی رسد.
گویا پرندگان هم دیگر ما را دوست ندارند و از شهر ما کوچ کرده اند .
چند وقتی است عادت کرده ام که با صدای قر قر استارت ماشین ها از خواب بیدار شوم ...
چند وقتی است که شب ها دیگر آسوده نمی خوابم و صبح ها با نشاط از خواب بیدار نمی شوم .
صیح تا شب هرچه بیشتر می دویم ، کمتر به نتیجه می رسیم .هرچه بیشتر فکر و خیال می کنیم کمتر به هدف می رسیم . زندگی ما رو با خود برده است . ماشین ها ما را اداره می کنند . هر چه تلاش می کنیم تا به ماشین ها برسیم ، نمی توانیم . زندگی سیاه و سفید شده است . از پشت دود ماشین ها کوه ها نیز دیگر دیده نمی شوند . گل محمدی دیگر بویی ندارد و گل شقایق دیگر در شهرمان نمی روید.
دلخوشیمان شده است چت کردن و وبلاگ نوشتن . همه ی دنیا را از پشت مانیتورهایمان نظاره می کنیم و اخبار سرتاسر جهان را مرور می کنیم .
هر روز از خودمان بیشتر فاصله می گیریم . هر روزمان از دیروزمان اگر بدتر نباشد ، بهتر نیست . اگر خسران ندیده باشیم ، ضرر دیده ایم . عمرمان هم مانند ثانیه های ساعت می گذرد و ما حتی مهلت مرور خاطراتم را هم نداریم .
دنیای غریبی است ...
شانه ای پیدا نمی شود تا مردی به آن تکیه کند و گاهی هق هق گریه اش او را آرامش دهد . دیگر کسی از ما حالمان را نمی پرسد . آسمان هم با ما قهر کرده است ، نم نم باران خود را از ما دریغ می کند . خورشید دیگر به زندگیمان گرما و صمیمیت نمی تابد . فقط دود هست و دود ... صدای بوق بوق ماشین ها و گزارش آلودگی و ترافیک ...
دلم گرفته است ...
دیگر طاقت ماندن ندارم ...
دلم تنگ شده برای کبوترای گنبد طلایی امام رضا .
دلم برای خاک های طلاییه تنگ شده است . سیم های خاردار حلقوی و خورشید ی ها و معبر میدان مین ...
هور و رمل و کانال و سنگر ...
بوی خاک آدم را سبک می کند . عقد های دل را باز می کند . انسان به خود می رسد و از همه چیز رها ...
آغوش خاک دل را به آسمان می برد و روح را به پرواز ...
امروز می روم قبرستان ...
