هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسّرم که نجوشم
می دونم خیلی نگران بودید که این دانشناپذیر کجاست و کم پیداست و زنده هست یا سلامته ...
برای خودم هم خیلی سخت بود این چندوقت که از وبلاگ به دور بودم، چه از جام تجلی و چه از این دانشناپذیر...
اما رَویّه ای که برای خودم در وبلاگ انتخاب کرده بودم ، روزنوشت بود . به همین خاطر هم بارها مورد حمله و اتهام قرار گرفتم که این جفنگیات چیست که به خورد مردم می دهی و یا در موضع گیریهای سیاسی و فرهنگی ام که بدتر از این حرفها ... و چه انگ هایی را که تحمل کردم به لحاظ اینکه می خواستم با مخاطبم صادق باشم و هرچه در دل و اعتقاداتم دارم برایش بنویسم ... نه مثل خیلی های دیگر که در وبلاگ یک شخصیت دارند و در واقعیت شخصیتی دیگر و ...
در همین جا لازم می دانم کمال تشکر و ارادت خودم رو خدمت همه ی دوستانی که تشریف می آورند به اینجا و نظر می دهند و یا نمی دهند اعلام کنم ... و ببخشید که براتون نظر نمی گذارم ... وبلاگ همه ی شما عزیزان را می بینم اما دستم به نظر دادن نمی رود ... دلم کم خسته است ...
این روزها هم که نمی نویسم ، نه اینکه مطلبی نباشد و نداشته باشم و یا سرم شلوغ باشه و وقت نکنم ...
نه !
حس و حالش را نداشتم ...

تا حالا شده بخوایی کسی رو که دوست داری اذیتش کنی ... سر به سرش بذاری ... یه جورایی توی مایه های این شعره : اگر با دیگرانش بود میلی / چرا ظرف مرا بشکست لیلی ...
تا حالا دیدید خدا با دل بنده هاش چه جوری بازی می کنه ؟ و یا این شعره : هرکه در این بزم مقرب تر است / جام بلا بیشترش می دهند ...
یه حدیث قدسی برای کسانی که خیال می کنن خدا اونا رو فراموش کرده :
"لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقا " اگر آنان که از درگاه من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند .
نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهي
بعد از هزار سال که خاکش سبو بود
