تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::.. - فرار ... فرار ... فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ ... فرار ... فرار ...

پیش نویس :

چهارشنبه  یازدهم مرداد ماه /

مشغول وبگردی بودم که بنر تبلیغاتی اعتکاف دینی بلاگ را دیدم . هرچند که بر اسم دینی بلاگ حرف و حدیث دارم ولیکن از این اقدام خوشم آمد و پستی در وبلاگم برایشان نگاشتم ... و بعد وسوسه ! شدم که فرم را پر کنم ببینم چی میشه !

شب در راه برگشت به خانه ، آقای فخری به همراهم زنگ زد ...

مسجد بلال ...

                                                 

پنجشنبه دوازدهم مرداد ماه /

صبح با حنابندان قرار داشتم ... از آنجا به آقای شهاب در مسجد بلال زنگ زدم و گفتم از طرف دفتر وبلاگ دینی تماس میگیرم برای اعتکاف ، گفت تا ظهر اگر آمدید که امیدی است و الا ظرفیت در حال تکمیل است ! گفتم ( به خودم ) ، پس این چه هماهنگی است ؟  صحبت با حنابندان را خلاصه کردم و به سمت مسجد بلال حرکت کردم . آقای شهاب را دیدم . پای تلفن می گفت : شرمنده ... فقط برای یک نفر جا داریم و الان چهار نفر در جلوی من ایستاده اند ...

اگر یکی از آن سه نفر ثبت نام کند ... آیا مرا نیز ثبت نام می کنند ؟ اگر ثبت نام نکردند ، چه کنم ؟ اعتکاف برم و یا نه ؟ ... به دو نفری گفتم که شما دو نفرهستید و اینجا برای یکی جا است ! گویا جایی دیگر ثبت نام کرده بودند و رفتند ... آن دیگری هم آمده بود عکس دهد ...

و من نفر 150 شدم ...

آخرین نفر در لیست !

نویس :

دوشنبه شانزدهم مرداد ماه /

محل کار بودم و قرار بود به مناسبت میلاد حضرت امیر (ع) و روز خبرنگار تعدادی اس ام اس تبریک ارسال کنیم ... افتاد بر گردن شکسته ی بنده ... شب ، اس ام اس ها را زدم و قبل از حرکت به سمت مسجد بلال سیم کارت را عوض کردم که تماسی نداشته باشم ... اما همراهم دیگر همراه نبود و کار نمی کرد !!! عجب !!! این تلفن همراه را دگر چه شده ؟

می خواستم عکس و فیلمی برای شما بگیرم ! خوب ... نشد دیگر ... مهمه ؟

=-=-=

اتوبان مدرس خلوت است و راحت به پارک وی می رسیم . وای از این خیابان ولیعصر ... شب و روز ندارد این ترافیک ! ساعت 30/12 نصف شب و پشت انبوهی ماشین ، خدا بخیر کند ...

آقای شهاب ، در کنار درب ورودی مسجد ، پذیرای معتکفان است ... هنوز به صحن مسجد نرسیده برخی از دوستان را می بینم ...

ای بابا ! ( چشمک ) می خواستیم تنها باشیم آآآ .

به مسجد که وارد می شوم ... کلی دیگر از دوستان را می بینم ... به ما نیامده تنها جایی باشیم ...

از این به بعد دیگر نمی خواهم بگویم که سحر اول لوبیا پلو خوردیم و صبح نماز و قرآن خواندیم و ...

کمی از اعتکاف گویم ...

                                            

=-=-=

ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً اعتکاف را گویند قصد ماندن بر مسجد ... این ظاهر است ای برادر ... معتکف ، جسم را بر خاک می گذارد و  حرکت می کند به سوی پروردگارش ، ارجعی الی ربک ...

حرکت به سوی پروردگار و فرار از این دنیا ... فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّي لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌ مُّبِينٌ .

آری ! فرار باید کرد از این دنیا ... آنجا که جمال یار و همنشینی دلدار نیست ... جای قرار ندارد ... فرار را بر قرار ترجیح دهیم ...

اعتکاف، عاشقان را به طواف حرم امن الهي يعني دل مي برد القلب حرم الله و ای معتکف وَ لا تُسکِنْ حَرَمَ الله غَيرَ الله .

اعتکاف خلوتی است با پروردگار ، کُلُّ مُحِبّ يحِبُّ خَلوَةَ حَبيبَه چرا که هر محبي دوست دارد که با محبوب خويش خلوت کند. و معتکف در این ایام گناهانش را حبس می کند و به میهمانی پروردگارش می رود ، المُعتَکِفُ يعکُفُ الذُنّوبَ؛ و معتکف در این ساعات در پی یافتن گنجی بس عظیم است ، فِي الاِنفَرادِ لِعِبادَةِ الله کُنوُزُ الاَرباح؛ در خلوت گزيدن براي عبادت خدا گنجينه هاي سودمند است. فَقالَ يا رَبّ، کَيفَ اَدوَم عَلي ذِکرِکَ فَقالَ بِالخَلوَةِ عَنِ النّاسِ در حديث قدسي گفت: پروردگارا چگونه دايم به ياد تو باشم؟ گفت: با خلوت از مردم.

در احکام اعتکاف آمده است که تجارت و خرید و فروش از مکروهات و مبطلات اعمال است . اما معتکف آمده است برای تجارتی بزرگتر ، معتکف فروشنده است و خریدار ، پروردگارش ... إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ ، و چه تجارتی از این سودمند تر که بهشت بهایش باشد .

معتکفین بر سفره رحمت و لطف پروردگار خویش میهمان هستند و هر یک به وسع لیاقت و ظرفیتش بهره ای از این ایام می برد . ایشان برای کسب رحمت و آمرزش از یکدگر پیشی می گیرند ... وَسَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ ...

معتکف با چشمی گریان و آرزومند به بخشش پروردگارش اعتکاف بجای می آورد و خداوندش او را خطاب می کند ، قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ ، ای بندگان من که بر زيان خويش اسراف کرده ايد ، از رحمت خدا مايوس ، مشويد زيرا خدا همه گناهان را می آمرزد اوست آمرزنده و مهربان .

در فضيلت اعتکاف همين بس که معادل طواف کعبه و همتاي رکوع و سجود است. خداي منّان مي فرمايد: ... وَ عَهَدنا اِلي ابراهيمَ وَ اِسمعيلَ اَن طَهّرا بَيتي لِلطّائِفينَ وَ العاکِفينَ وَ الرُکّعِ السُجود؛ و ما به ابراهيم و اسماعيل فرمان داديم که خانه مرا براي طواف کنندگان و معتکفان و رکوع کنندگان و سجده کنندگان از هرگونه آلودگي تطهير کنند.

معتکفان تا بدانجا پيش مي روند که زمزمه زيباي اِلهي هَب لِي کَمالَ الاِنقِطاعَ اِلَيکَ با زبان جان مي خوانند. پس خدايا انقطاع به سوي خود را اهدا نما ؛

الهي اليك اشكو نفساْ بالسؤِ امارةْ و الي الخطيئةِ مبادرةْ و بمعاصيك مولَعةْ ... آری معتکفین روی به پروردگار از نفس خویش شکایت می کنند و وصال و دیدار یار می طلبند .

اعتکاف اردویی برای بندگان خاص پروردگار است ... آنانی که از روزمرگی نابود کننده ی دنیوی خسته  و ملول شده و طلب یار و دلدار دارند ...

خداوندا ! به صبر زینب (س) ما را در زمره ی معتکفین واقعی و عبادت کنندگان درگاهت قرار بده و نورانیت این اعتکاف را تا اعتکاف دیگر از دلهایمان دور نگردان .

                                                   آمین یا رب العالمین

                                          

پس نویس :

این اعتکاف وقایع عجیبی برایم داشت ! اول که موبایلم مرخص شد و آن که در روز دیگر عینکم را از دست دادم و دیگر چشمهایم هم کامل همراه نبودند ... گویا دیگر چشم سَر لازم نیست ... چیزهای باید دید که با این چشم نمی توان دید ...

... آخ که دلم چقدر حسودیش شده بود آن روز آخری ... حجت الاسلام ادیب یزدی بعد از نماز عصر شخصی را صدا زد ... نوجوانی 12 ساله ، از او پرسید که چند سال است به اعتکاف می آید ؟ و او پاسخ داد ، 6 سال ... او ٬ زمانی که کودکی 6 ساله بیش نبود به اعتکاف می آمد و اکنون نوجوانی رشید که با عبادت و اعتکاف پیوندی ناگسستنی گرفته است ... حاجی قرار شد بشود ...

آری آن روز یک فیش حج نصیبش شد و ما را در حسرتی عجیب سوزاند ... البته به زودی او را در آغوش گرفته و بوسه ای بر پیشانی نورانیش زدم ...

                                                          التماس دعا ...

                                          

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 19 مرداد1385 و ساعت 10:44 بعد از ظهر |