تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::..

                             

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود        تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت           تدبیر ما به دست شراب دوساله بود

آن نافه مراد که میخواستم ز بخت                 در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود

از دست برده بود خمار غمم سحر                   دولت مساعد آمد و می در پیاله بود

بر آستان میکده خون میخورم مدام                 روزی ما ز خوان قدر این نواله بود

هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید            در رهگذار باد نگهبان لاله بود

بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح                 آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود

دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه               یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود

آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر               پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود

 

پ.ن: از رسوم زیبای شب یلدا، تفأل به لسان الغیب حافظ است. این نیز فال امشب دانشناپذیر.

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 30 آذر1389 و ساعت 7:21 بعد از ظهر |

                                                 

غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد        دارد این یارانه ها استان به استان می رسد

در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود           بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد

چند سالی مایه داران حال می کردند و حال      نوبت حالیدن یارانه داران می رسد

شهر، کلاً شور و حال دیگری بگرفته است         بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد

آن یکی با ساز، رنگ گلپری جون می زند           این یکی با دنبکش، بابا کرم خوان می رسد

عمه صغرا پشت گوشی قهقهه سر داده است   شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد

مش رجب، آن گوشه هی یک‌ریز بشکن می زند خاله طوبا هم کمر جنبان و رقصان می رسد

تا که بابام این خبر را در جراید خواند گفت:         خب خدا را شکر پول کفش و تنبان می رسد

مادرم هم خنده‌ی جانانه ای فرمود و گفت:        پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد

بی بی از آن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:       خرج استخر و سونام، ای جانمی جان می رسد

خان عمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک    تا بگیرد آنچه را فعلاً به ایشان می رسد

اصغری در پای منقل، بود سرگرم حساب           تا ببیند پول چندین لول، الآن می رسد

خاله زیبا جان  که یادش رفته فرمی پر کند        طفلکی از دور با چشمان گریان می رسد

"مصطفی مشایخی"

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 29 آذر1389 و ساعت 8:58 قبل از ظهر |

مسافر تاکسی آهسته روی شانه راننده زد و گفت همین بغل پیاده ميشم. راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد و نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس، از جدول کنار خیابان رفت بالا. نزدیک بود که چپ کنه. اما کنار یک مغازه توی پیاده رو متوقف شد. برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد.

سکوت سنگینی حکم فرما شد تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن. منو تا سر حد مرگ ترسوندی"

مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی دونستم که یک ضربه کوچولو اين قدر تو رو می ترسونه"

راننده جواب داد: "واقعآ... راست میگی. تقصیر تو نیست. امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده تاکسی دارم کار می کنم. آخه من 25 سال راننده ماشین بهشت زهرا بودم…!"

 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در یکشنبه 28 آذر1389 و ساعت 8:41 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 26 آذر1389 و ساعت 8:59 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 25 آذر1389 و ساعت 3:30 بعد از ظهر |

 

عمو عباس بی تو قلب حرم می گيره

عمو عباس بی تو بابا تنها می ميره

عمو عباس علمت کو عموی خوبم

عمو عباس ...

عمو عباس ...

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در چهارشنبه 24 آذر1389 و ساعت 3:19 بعد از ظهر |

سیب سرخ بهشتی هدیه ای بود از آسمان برای حسین (ع) که روز عاشورا با وی بود؛

هر که طالب عطر آن سیب باشد آنرا سحرگاه درحرم حضرتش خواهد یافت ...

امام سجاد (ع)

 

گودال قتلگاه، پر از بوي سيب بود

تنها تر از مسيح، كسي بر صليب بود

سرها رسيد از پي هم، مثل سيب سرخ

اول سري كه رفت به كوفه، حبيب بود!

مولا نوشته بود : بيا اي حبيب ما

تنها همين، چقدر پيامش غريب بود

مولا نوشته بود : بيا، دير مي شود

آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود

مكتوب مي رسيد فراوان، ولي دريغ

خطش تمام، كوفي و مهرش فريب بود

اما حبيب، رنگ خدا داشت نامه اش

اما حبيب، جوهرش « امن يجيب» بود

يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود

باغ شهادتش، به رسيدن رسيده بود

" قزوه "

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 23 آذر1389 و ساعت 7:43 قبل از ظهر |

مي گويند هواي تهران در حالت بحران قرار دارد، قرار است دوباره هواپيماهاي آب پاش بر فراز شهر تهران چرخي بزنند و آبي بپاشند ... خوش به حال تهراني ها ...

غافل از آن كه هواي دل ها بحراني تر از هواي شهر است، اين قلب سنگ شده ي ماست كه مسخ اين دنياي وانفسا شده است. حالا هر چه مي توانيد آب بپاشيد بر اين دلها. مي گويند اشك چشم، جلايي است بر زنگار دلها، اما چه افسوس كه در ماه اشك و ماتم چشمه ي دل ها نيز خشك شده است ... قرار است هواپيماهاي آب پاش دوباره پرواز كنند ... خوش به حال تهراني ها ...

قشري گري و ابتذال اين دسته هاي سياه پوش كه در اين هواي آلوده معلوم نيست به دنبال كدام "حوسین" بالا و پايين مي پرند نيز نمي تواند آبي باشد بر آتش غضب الهي... معلوم نيست دسته عزاداري است يا ديسكوي ايراني، اسلامي كه اين گونه شوري بي شعور گرفته اند و يكي ساز مي زند و چندي"حوسین،حوسین" مي گويند...

اين شهر و كشور را چه شده است كه در ماه بارش باران، دريغ از گوشه اي ابر و قطره اي باران.

 

مي گويند يكي از زمانهاي استجابت دعا و استغفار، لحظه نزول باران از آسمان است.

چه شده درهاي رحمت الهي بر روي ما بسته است.

آن يكي به تعداد ديگ هاي هيأتش مي نازد و اين يكي به تعداد گوسفند هاي ذبح كرده در هيأتش ...

اين يكي نيز حمايل مي بندد كه در زير علم، عضلاتش را به رخ دختركان بزك كرده دسته بنماياند...

اين است قصه ی پر غصه ما و محرم ...

                                             تو جيب ما را نزن، آب پيش كش ...

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در یکشنبه 21 آذر1389 و ساعت 9:21 قبل از ظهر |

قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: كل یوم عاشورا و كل ارض كربلا...

این سخنی است كه پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد.

... و تو ، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایت هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی...

یاران! شتاب كنید ، قافله در راه است .

می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند؟

آری، گناهكاران را در این قافله راهی نیست ...

اما پشیمانان را می پذیرند.              ( شهيد آوینی )

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 20 آذر1389 و ساعت 12:57 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 19 آذر1389 و ساعت 11:37 قبل از ظهر |

یاران !

این قافله، قافله عشق است و این راه كه به سرزمین طف در كرانه فرات می رسد،

راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد كه :

‌الرحیل ، الرحیل .

از رحمت خدا دور است  كه این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد.

این دعوت فیضانی است كه علی الدوام ، زمینیان را به سوی آسمان می كشد و ...

بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن، چشمه خورشید می جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن؛

حسین ، حسین ، حسین ،‌حسین ... نمی تپد ، حسین حسین می كند .

یاران! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن، كه گذرگاه است ...

گذر از نفس به سوی رضوان حق .

هیچ شنیده ای كه كسی در گذرگاه، رحل اقامت بیفكند ؟

و مرگ نیز در اینجا همانند همه با تو نزدیك است كه در كربلا، و كدام انیسی از مرگ شایسته تر؟

كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد، حسین كه از من و تو شایسته تر است .

الرحیل، الرحیل !

یاران شتاب كنید. 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 18 آذر1389 و ساعت 10:1 قبل از ظهر |

در قبایل عرب همواره جنگ بود.اما مکه زمین حرام بود و چهار ماه رجب و ذی القعده و ذی الحجه و محرم زمان حرام: یعنی که در آن جنگ حرام است. دو قبیله که با هم در جنگ بودند تا وارد ماه حرام می شدند جنگ را موقتا تعطیل میکردند اما برای آنکه اعلام کنند که در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست٬ ماه حرام رسیده است و چون بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت٬ سنت بود که بر فراز خیمه فرمانده قبیله پرچم سرخی برمی افراشتند تا دوستان و دشمنان و مردم همه بدانند که جنگ پایان نیافته است.

آنها که به کربلا میروند می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان یافته و بر صحنه جنگ آرامش مرگ سایه افکنده است. اما می بینند که بر فراز آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزاز است.

بگذار این «سالهای حرام» بگذرد .

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود، این روح حسین بود که تشنه ی جام های لبیک بود وگرنه جسمش را از همان هنگام که حجه الوداعش را در عرفات ناتمام گذارد، پاره پاره و مثله شده دیده بود و می دانست که می میرد. حسین تشنه آب نبود، جایی خواندم که مبارزان بزرگ، آن قدر می جنگند که دیگر بدنشان جایی برای زخم خوردن نداشته باشد،به یاد عباس افتادم و دیدم او بزرگترین مبارز است، عباس جنگید تا جایی که دیگر بدنش جایی برای زخم خوردن نداشت، عباس تشنه آب نبود، تشنه اعتقادش بود و شهادت و پرواز و لبیک حسین که وارث آدم بود. یک نگاه احساسی ، حرکتی دارد شتاب زده و زود میرا، اما یک نگاه ذهنی و متفکر، متحرک است و محرک. و حسین، تشنه لبیک همین نگاه بود. حسین تشنه آب نبود ، تشنه شناخت بود. می خواست بداند آیا کسی خارج از ادای کلمات فهمید عمق دعای عرفه را؟ کسی فهمید چرا عرفات ناتمام ماند؟ کسی فهمید چرا حسین نه در منا که در نینوا به قربانگاه رفت و ثارالله شد؟ حسین تشنه آب نبود ،تشنه لبیک بود.

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ، اما افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

دكتر علي شريعتي                        

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 16 آذر1389 و ساعت 7:40 قبل از ظهر |

اشتر مران‌ ای‌ ساربان‌ اینجا زمین‌ کربلاست

آهسته‌ ران‌ آهسته‌ ران‌ اینجا زمین‌ کربلاست‌

 

اینجا فضای‌ نینواست‌ مهمان‌ سرای‌ کبریاست‌

ما میهمان‌ حق‌ میزبان‌ اینجا زمین‌ کربلاست‌

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 15 آذر1389 و ساعت 8:57 قبل از ظهر |

تعطيلات هفته گذشته فرصت مغتمني فراهم كرد تا از اين شهر سراسر دود و خستگي ، سَري به خطه سر سبز شمال بزنيم . هوا ، توصيف ناپذير عالي و آبي و آفتابي بود. تعطيلات مكرر هفته هاي گذشته از ترافيك ماشين هاي عازم شمال بطور چشمگيري كاسته بود و هركه عزم شمال داشت در هفته هاي گذشته رفته و اين هفته شمال تا حدودي خلوت از اهالي تهران بود. جاي همگي بسي سبز و خالي .

نفسي كشيديم ...

چهارشنبه نيز رفتيم نمك آبرود و هر چه تفريح مرفهين بود را تجربه كرديم. ابتدا سورتمه سواري كرديم و بعد كارتينگ سواري ، تراپ زديم و موتور كراس رانديم و كلي بدمينتون بازي كرديم و پينت بال زديم.

كلاً زيادي خوش گذشت .

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در یکشنبه 14 آذر1389 و ساعت 11:39 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 12 آذر1389 و ساعت 2:3 بعد از ظهر |

فیتیله فردا تعطیله

طرح از عباس گودرزی

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 9 آذر1389 و ساعت 11:14 قبل از ظهر |

با سلام خدمت همه دوستان عزيز  و  احياناً دشمنان عزيزتر

 

پيرو مطلب پست قبلي اگر شغل مناسبي با شرايط زير سراغ داشتيد حتماً به من خبر دهيد و خانواده اي را از نگراني نجات دهيد .

 

جايگاه شغلي : مديريت ، ترجيحاً مديرعامل

ساعت كاري : هرچي كمتر بهتر

حقوق : دوميليون تومان به بالا در ماه به همراه بيمه اگر بيمه عمر هم شد چه بهتر.

 

 

پ.ن : نيازي به كارت پايان خدمت و مدرك تحصيلي نداشته باشد.

 

عزت مستدام./

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 8 آذر1389 و ساعت 8:25 قبل از ظهر |

هفته گذشته با پايان پنجمین نمایشگاه بین المللی قطعات، لوازم و مجموعه های خودرو در محل برگزاري نمايشگاه هاي بين المللي تهران فعاليت و كارم در يكي از شركت هاي وابسته به گروه خودرو سازي سايپا غروب كرد.

بهانه، بهترين دستاورد بشري در قرون وسطي بود. توجيه فعال نبودن دانشناپذير را شايد حجم بسيار زياد كاري در اين يكسال اخير دانست، و اين روزهاي فراغت را شايد بهانه اي براي به روز نمودن دانشناپذير يافت.

سرمايه هر وبلاگ متأثر از نويسنده و خواننده آن است. بضاعت اندك دانشناپذير در نوشتن بر كسي پوشيده نيست و لطف شما خوانندگان عزيز سرمايه اصلي اين وبلاگ مي باشد.

سپاس بي پايان نثار شما همراهان.

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در یکشنبه 7 آذر1389 و ساعت 9:14 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 5 آذر1389 و ساعت 11:40 قبل از ظهر |

الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمؤمنین علی علیه السلام

و الائمة المعصومین علیهم السلام

 

من غدیرم!

فرزند سعی ساره و هجر هاجر و زمزمه‌ی زمزم

من غدیرم!

پاره ای از نیل که موسائیان، به نشاط فرو رفتن در رحمت و برکت پروردگار، در آن گام نهادند و به سلامت و میمنت و برکت ، از آن فراز آمدند

من غدیرم!

جان بخش دلها، همچون دم عیسای مسیح، و متبرک از زهد زکریای پیامبر(ع)

من غدیرم!

یاد آیه میثاق و کمال، برکه ای فزونتر از دریا، مشعل جاودان سوز مبارک

من غدیرم!

معبد همه دیدگان نافذ حق بین، و رستن‌گاه برگ و گل و باد و آفتاب

من غدیرم!

نظرگاه «شبان وادی ایمن» قبله گاه و راهنمای خضر نبی

من غدیرم!

کرامت دستان سبز تاریخ، سنگ نشان همه دل‌دادگان دریا دل

من غدیرم!

تبلور متن متینی از راهبری همه رهروان حق جوی عدالت مدار ایمان پناه

من غدیرم!

پایگاه عرفان خوشه های پر ثمر ایثار و عشق و تجلی و آرمان و جایگاه فرود فرشتگان و فرشته سانان و سبک‌باران

من غدیرم!

تداوم رسالت «گل سرخ»، در «باغستان توحید»

من غدیرم!

استمرار روزهای آفتابین و شب‌های ماهتابی

من غدیرم!

بهای هر چه، بهارانست، طراوت قطره قطره ای که، از باران است.

من غدیرم!

عطر دل انگیز نعمت ولایت و موهبت هدایت!

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 4 آذر1389 و ساعت 10:4 قبل از ظهر |