تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::..

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 29 آبان1388 و ساعت 11:18 قبل از ظهر |

مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد.

رئیس هیئت مدیره مصاحبه ش کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین...

مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!» رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین.و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.»

مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایهش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت.

مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه.در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد.به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ....

پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آینده ی خانوادهش برنامه ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین.. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:

آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 26 آبان1388 و ساعت 10:54 قبل از ظهر |

اگر تاکنون موفق به دیدن قسمت سوم کارتون عصر یخبندان نشده اید، فرصت را از دست ندهید.

صحنه های خنده دار و تصاویر شاد و مهیج این کارتون را نباید از دست داد.

در این قسمت کارتون ، سیــد دچار شکست عاطفی شده و به دنبال تشکیل یک خانواده برای خودش است؛ به صورت اتفاقی سه تخم دایناسور پیدا می کند که تصمیم می گیرد از آنها مراقبت کند و نقش مادری آنها را بپذیرد.

در ابتداری این ماجرا، سیـد بر ذغال بر روی این تخم دایناسورها چشم و دهان می کشد و آنها را به اسم :

اکوری ، مکوری و پکوری صدا می زند.

تصویر بالا هم عکس اکوری ، مکوری و پکوری دانشناپذیر است.

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در یکشنبه 24 آبان1388 و ساعت 11:14 قبل از ظهر |

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 22 آبان1388 و ساعت 8:56 قبل از ظهر |

ساده نویسی یکی از اصلی ترین شیوه های رسیدن به موفقیت در نگارش متون است.

( مثلا همین جمله بالا واقعا افتضاح نوشته شد.)

اینکه نویسنده بتواند خیلی راحت و صمیمی با مخاطب خود سخن بگوید، یکی از نقاط قوت وی محسوب می شود.

هر یک از سبک های مختلف نگارش هم از زیبایی و لطافت خاص خود برخوردار هستند.

اما توصیه ی ویژه برای وبلاگ نویسان و کلاً عموم افراد جامعه که تخصص و تبحر آن چنانی در ادبیات و زوایای ظریف و دقیق آن ندارند ، ساده نویسی است.

در خیلی از موارد، از نو نویسی جهت ویرایش یک متن بسیار ساده تر از اصلاح و آرایش آن است.

مثلا این مطلب که خبرنگار محترم طلبه بلاگ از بنده به صورت گفتگو گرفت را واقعا با یک مَن عسل نمی توان خواند.

هرچه به خود فشار آوردم که بتوانم در چارچوب ادبیات و لهجه ی خودم آن را ویرایش کنم ، راه به جایی باز نشد.

همین است که هست!  

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در یکشنبه 17 آبان1388 و ساعت 11:32 قبل از ظهر |

از غم دوست در این میکده فریاد کشم
دادرس نیست که در هجر رخ اش داد کشم

داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست
که برش شکوه برم داد ز بیداد کشم

شادی ام داد غمم داد جفا داد و وفا
با صفا منت آن را که به من داد کشم

عاشقم عاشق روی تو نه پرهیزگری
بار هجران و وصالت به دل شاد کشم

در غمت ای گل وحشی من ای خسرو من
جور مجنون ببرم تیشه ی فرهاد کشم

مردم از زندگی بی تو که با من هستی
طرفه سری است که باید بر استاد کشم

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 8:6 قبل از ظهر |

... در بارگاه تو، هیچ کس غریب نیست.

بغضي غريب و بعد هم هاي و هوي پريشان دل. تا غروب راهي نيست.

دل و نقاره و اشك به هم مي آميزند، و من پر از ضريح مي شوم.

و سرشار از رازهاي طلايي!...

چه بويي از كنارم گذشت، بوي آسمان بود. يك بوي خيس، يك بوي معنوي سبز.

گويا فطرتم بود كه معطر شد از عشق!

ضريح اينك به ملكوت مي ماند، و من مي خواهم تا رضايت «رضا» اوج بگيرم...

 

نائب الزیاره دوستان در مشهد هستیم .

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 12:3 بعد از ظهر |

 

بلیت ماندن است مانده روی دست­های من       در این همه مسافر حرم نبود جای من؟

رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر                سفارش مریض حضرت امام را ببر

«سلام نسخه» را ببر ببین دوا نمی‌دهد؟          از او بپرس این مریض را شفا نمی‌دهد؟

چقدر تا تو با قطارها سفر کند دلش؟               چقدر بگذرند زایرانت از مقابلش؟

چقدر بادهای دوری­ات مچاله‌اش کنند؟             و دوستان به روزهای خوش حواله‌اش کنند؟

مرا طلای گنبد تو بی­قرار می‌کند                     کسی مرا به دوش ابرها سوار می‌کند

خیال می‌کند که دیدن تو قسمتش شده           همین کسی که دارد از خودش فرار می‌کند

به بادهای آشنای شرق بوسه می‌دهد            به آتش ارادت تو افتخار می‌کند

به این امید، ضامن رؤوف، تا ببیندت                  هی آهوان بچه‌دار را شکار می‌کند

هزارتا غروب در مسیر ایستاده‌ام                     به هر که آمده به پای­بوس نامه داده‌ام

من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر؟                    که بعد سال­ها نخوانده‌ای مرا به این سفر

قطارهای عازم شمال شرق می‌روند                دقیقه‌های بی تو مثل باد و برق می‌روند

کسی بلیط رفتنی به دست من نمی‌دهد          به آرزوی یک جوان خام تن نمی‌دهد

بلیت ماندن است مانده روی دست­های من       در این همه مسافر حرم نبود جای من؟

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 4:57 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 7:55 قبل از ظهر |

من که عمریه شنیدم

تو غریب‌الغربایی

اما می‌دونم به رازم

بهتر از من آشنایی

اومدم پنجره باشم

خسته از این همه دیوار

اومدم یه دنیا امید

اومدم تشنه و تب‌دار

اینجا شوق پرکشیدن

تو دلا می‌زنه پرپر

آسمونی از فرشته‌س

حرم از بال کبوتر

مثه صبح آفرینش

دلا خالی از غبارن

بس که چشمای تمنا

تو هوای تو می‌بارن

من که عمریه شنیدم

تو غریب‌الغربایی

اما می‌دونم به رازم

بهتر از من آشنایی

حرم و تب زیارت

حرم و هوای تازه

این هوا آدمو از نو

واسه زندگی می‌سازه

پر زده از شب تردید

رسیده به صبح باور

آشنای غربت تو

رستگاره روز محشر

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 7 آبان1388 و ساعت 10:52 قبل از ظهر |

 

همچنان در نمایشگاه مطبوعات در خدمت دوستان عزیز هستیم .

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در یکشنبه 3 آبان1388 و ساعت 8:32 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 1 آبان1388 و ساعت 9:13 قبل از ظهر |