تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::..

 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 7:47 قبل از ظهر |

 

عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى رسد، عيد رهايى از تعلقات است.

رهايى از هر آنچه غيرخدايى است.

در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى كند تا سبكبال شود.

 

عید قربان، عید پاک ترین اعیاد است. عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن ِ خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

عيد قربان، جشن رهيدگي از اسارت نفس و شكوفايي ايمان و يقين بر همه ابراهيميان مبارك باد.

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 0:0 قبل از ظهر |

 

دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود. آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند. اشك و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه.

 

«أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ...»

«برداشت دقيق تر و لطيف تر آن است كه نه تنها ظهور تو كمتر از ظهور ديگران نيست و تو براى آشكار شدن به ديگران نيازمند نيستى و نه تنها ظهور آنان برگرفته از توست و از خود چيزى ندارند، بلكه معنايش اين است كه هرگونه خودنمايى و ظهورى كه ديگران دارند، از آنِ تو و مال توست و چيز ديگرى نيست. در نتيجه اين جلوه ها پيش از آن كه ديگران را بنمايد، تو را نشان مى دهد. چگونه از ظهور ديگران تو را مى توان روشن كرد؟...

به بيان ديگر، سخن او اين نيست كه ديگران توان راهنمايى به سوى تو را ندارند، بلكه سخن او اين است كه تو از چنان جلوه اى برخوردارى كه به راهنمايى به سوى تو نيازى نيست؛

 زيرا اگر بخواهيم وجود يا مفهوم واقعى چيزى را با علم حصولى يا شهودى برهانى كنيم، بايد از ظاهر به باطن، از حاضر به غايب و از نزديك به دور پى ببريم.

درحالى كه ظهور، حضور و نزديكى خداى سبحان نه تنها كمتر از ظهور، حضور و نزديكى ديگران نيست، بلكه برخوردارى ديگران از اين صفات به بركت افاضه ذات اقدس الهى است؛

 چون او اين خصال را به صورت نامحدود داراست و اگر چيزى از جهتى نامحدود است، جاى خالى نمى گذارد تا ديگران آن را پر كنند. در نتيجه هر ظهور، حضور و قربى كه در جهان هست، از آن خداست.

بنابراين، نمى توان تصور كرد كه ديگران ظهورى داشته باشند كه خداى سبحان از آن برخوردار نباشد.»

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 29 آذر1386 و ساعت 1:35 قبل از ظهر |

هم چنان بدون گوشی تلفن همراه

یک روز آرام بدون فرکانس های مزاحم ...

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در یکشنبه 25 آذر1386 و ساعت 10:40 بعد از ظهر |

سلام ٬ کسی تلفن همراه من رو ندیده ؟

موبایلم رو گم کردم ...

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در یکشنبه 25 آذر1386 و ساعت 7:12 قبل از ظهر |

 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 23 آذر1386 و ساعت 7:0 قبل از ظهر |

 

جوجه جوجه طلا يي

نوكت سرخ و حنا يي

تخم خود راشكستي

چجوري بيرون جستي

گفتا جايم تنگ بود

ديوارش از سنگ بود

نه پنجره نه در داشت

نه كس ز من خبر داشت

دادم به خود يك تكان

مثل رستم پهلوان

تخم خود را شكستم

اينجوري بيرون جستم

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 22 آذر1386 و ساعت 9:40 قبل از ظهر |

 

من اناری را می کنم دانه
و با خود می گویم کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود

دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاه نگاه است و سکوت!!

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

ليلی زير درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد،گل داد، سرخ سرخ.

گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند.انار ترک برداشت.

خون انار روی دست ليلی چکيد.

ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلی اش رسيد.

خدا گفت :راز رسيدن فقط همين بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد.

 

(برگرفته از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است.نوشته عرفان نظر آهاری)

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 19 آذر1386 و ساعت 9:51 بعد از ظهر |

 

شايعه انقطاع نسل امامت از امام رضا عليه السلام كه ساخته واقفيه بود تا آنجا پيش رفت كه به حد افترا رسيد و گفتند: چون رنگ چهره‏ امام جواد عليه السلام گندمگون است، فرزند امام رضا عليهالسلام نيست و براى اين كه‏ ثابت ‏شود او فرزند امام رضا عليه السلام است‏ بايد او را نزد قيافه ‏شناسها ببريم. بدين ترتيب، با گستاخى، امام جواد عليه السلام را كه در آن وقت‏ حدود دو سال داشت. نزد قيافه‏شناسها بردند. آنان به محض ديدن‏ امام به سجده افتادند و خطاب به كسانى كه امام را آورده بودند،گفتند: واى بر شما! چگونه اين كوكب درخشان و نور منير را بر امثال ما عرضه مى‏كنيد؟! به خدا قسم، او از نسلى پاك و پاكيزه و از اصلاب طاهر و مطهر است. او از ذريه على ‏بن ابى‏طالب عليه السلام و رسول ‏خدا است. او را ببريد و بر اين كار خود استغفار كنيد. در اين هنگام، امام جواد عليه السلام با فصاحتى بى‏نظير فرمود: ستايش مخصوص‏ كسى است كه ما را از نور خودش و با دست ‏خودش خلق كرد و از ميان ‏خلقش ما را برگزيد و امين خود قرار داد. اى مردم! من محمد فرزند رضا و او فرزند كاظم و او فرزند صادق و او فرزند باقر و او فرزند زين العابدين و او فرزند حسين شهيد و او فرزند على‏ ابن ‏ابى‏طالب است. من پسر فاطمه و محمد هستم. آيا در نسب چون ‏منى شك كرده، بر من و پدرم افترا مى‏بنديد و مرا به قيافه‏شناسان عرضه مى‏كنيد؟! به خدا قسم، من هم نسب شما و هم نسب‏ قيافه شناسها را از خود شما و آنها بهتر مى‏دانم. من ظاهر و باطن همه را مى‏دانم و نيز مى‏دانم چه آينده‏اى در انتظار شما و آنها است. اين علمى است كه از خداوند قبل از خلقت آسمان و زمين ‏به ما رسيده است.

وقتى اين خبر به امام رضا عليهالسلام رسيد، فرمود: مانند اين قضيه در زمان رسول خدا نيز تكرار شد. وقتى ماريه ‏قبطيه حضرت ابراهيم را به دنيا آورد، عده‏اى به او تهمت زدند و گفتند: اين پسر به رسول الله شبيه نيست. در نهايت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله حضرت على عليه السلام را مامور پى‏گيرى قضيه كرده، فتنه‏سازان را رسوا ساخت و خطاب به آنان فرمود: خدا شما دو نفر را نيامرزد. وقتى آن دو از پيامبر تقاضاى استغفار كردند، آيه 80 سوره‏ توبه نازل شد: (و ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفرالله لهم)

آنگاه امام رضا عليه السلام ادامه داد: سپاس خداى را كه در من و پسرم ‏اسوه‏اى مانند پيامبر و پسرش قرار داد.

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 19 آذر1386 و ساعت 8:15 بعد از ظهر |

 

        يك روز چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سر و کله یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده های خاکی پیدا ‌شد. راننده آن اتومبیل که یک مرد جوان با لباس Brioni ، کفش های Gucci ، عینک Ray-Ban و کراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟

چوپان نگاهی به جوان و نگاهی به رمه اش که به آرامی در حال چریدن بود انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.

جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، وارد صفحه ی NASA روی اینترنت، جایی که می توانست سیستم جستجوی ماهوارهای (GPS) را فعال کند، شد. منطقه ی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحه ی کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیده عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد.

بالاخره 150 صفحه اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان می داد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.

 

چوپان گفت: درست است. حالا همین طور که قبلا توافق کردیم، می‌توانی یکی از گوسفندها را ببری.

آنگاه به نظاره مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد.

مرد جوان پاسخ داد: آره، چرا که نه!

چوپان گفت: تو یک مشاور نیستی؟

مرد جوان گفت: راست می گویی، اما به من بگو که این را از کجا فهمیدی؟

چوپان پاسخ داد: کار ساده ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سؤالي که خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی. مضافا، اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمی دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی.

نتيجه :

انتخاب مشاور يكي از راههاي شناخت و تحليل سازمان مي باشد كه نقش مهمي در تصميمات مديريتي دارند. اما در بعضي مواقع بنا به دلايلي همچون عدم تعريف صحيحي از انتظارات مورد نظر از مشاور ، كلي بودن موضوع مورد مشاوره ، عدم توانمندي كارشناسان سازمان ، عدم مهارت مشاور و ... نتيجه مطلوبي از قراردادهاي مشاوره‌اي حاصل نمي‌گردد.

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 17 آذر1386 و ساعت 11:26 قبل از ظهر |

 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 16 آذر1386 و ساعت 7:0 قبل از ظهر |

 

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید .

زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است ،

این قصه بوی زلیخا می دهد . کجاست زنی که چون من شایسته عشق

پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟

قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس است .

از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ،

که زیبایی همه از یوسف است .

زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است .

عمری است که نامم را در حلقه عاشقان برده اند.

قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.

تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی دریدی.

تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ.

از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی .

زلیخا گریست و از قصه بیرون رفت .

خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه­ی جهان ، قصه­ی پر زلیخاست .

و هر روز هزارها پیرهن پاره می شود از پشت .

اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان بر او برگزیند.

و قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.

زلیخا برگرد!

 

برگرفته از کتاب من هشتمین آن هفت نفرم : عرفان نظرآهاری

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در چهارشنبه 14 آذر1386 و ساعت 6:31 بعد از ظهر |

 

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَمينَ اللهِ فى اَرْضِهِ وَحُجَّتَهُ عَلى عِبادِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا علي بن موسي الرضا

 

اَشْهَدُ اَنَّكَ جاهَدْتَ فِى اللهِ حَقَّ جِهادِهِ، وَعَمِلْتَ بِكِتابِهِ، وَاتَّبَعْتَ سُنَنَ نَبِيِّهِ، صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ،

حَتّى دَعاكَ اللهُ اِلى جِوارِهِ، فَقَبَضَكَ اِلَيْهِ بِاخْتِيارِهِ، وَاَلْزَمَ اَعْدائَكَ الْحُجَّةَ مَعَ مالَكَ مِنَ الْحُجَجِ الْبالِغَةِ عَلى جَميعِ خَلْقِهِ، اَللّهُمَّ فَاجْعَلْ نَفْسى مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِكَ، راضِيَةً بِقَضائِكَ، مُولَعَةً بِذِكْرِكَ وَدُعائِكَ، مُحِبَّةً لِصَفْوَةِ اَوْلِيائِكَ، مَحْبُوبَةً فى اَرْضِكَ وَسَمائِكَ، صابِرَةً عَلى نُزُولِ بَلائِكَ، شاكِرَةً لِفَواضِلِ نَعْمائِكَ، ذاكِرَةً لِسَوابِـغِ آلائِكَ، مُشْتاقَةً اِلى فَرْحَةِ لِقائِكَ،مُتَزَوِّدَةً التَّقْوى لِيَوْمِ جَزائِكَ، مُسْتَنَّةً بِسُنَنِ اَوْلِيائِكَ، مُفارِقَةً لاَِخْلاقِ اَعْدائِكَ، مَشْغُولَةً عَنِ الدُّنْيا بِحَمْدِكَ وَثَنائِكَ ...

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 13 آذر1386 و ساعت 10:18 قبل از ظهر |

اي تو امان هر بلا،‏ما همه در امان تو
جمله به ماه عاشقُ،‏ماه اسير عشق تو

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 12 آذر1386 و ساعت 0:31 قبل از ظهر |

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 9 آذر1386 و ساعت 7:0 قبل از ظهر |

خب چیکار کنم ... خوردن ماکارونی واقعا لذت بخشه به شرطی که ...

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت 11:57 بعد از ظهر |

پ.ن: البته خوبم . اما چون وقت آپ کردن ندارم مجبور شدم ... سرم خیلی شولوخه ...

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت 11:40 بعد از ظهر |

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 3 آذر1386 و ساعت 10:13 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 2 آذر1386 و ساعت 7:0 قبل از ظهر |

 

ای آشنای غریب ای عصمت هشتم! کوچه های نیشابور، هنوز بوی کلام عطرآگین تو را دارد.

هر روز که خورشید خراسان ، سینه ریز زرینش را از شوق می درد و انبوه دانه‌های طلایی اش از فراز آسمان بر حرمت می پاشد، کبوتر دل ، بهانه کنان به سوی حرم تو پر می کشد، همان کبوتری که هر روز، به سوی دانه های مهری می رود که برایش می پاشی.

هوای صحن و سرای تو، پر از زمزمه است و آسمان آکنده از ذرات لطیف حضوری است که چهره زائران خسته را می نوازد.

در بارگاه تو، هیچ کس غریب نیست.

سلام بر تو ای اشنای غریب! سلام بر تو که توس ، با آمدنت مدینه ایمان شد و ما هر روز،در مشهد عاشقان ، نگاهمان را به نگاه تو پیوند می زنیم.

هر سحر، به کوچه های ایوان نگاه روشنت کوچ می کنیم و چون پرنده ای غریب‌، به گوشه حرمت پناه می بریم.

هر روز، در سایه سار مزارت مویه کنان‌، شانه های خسته مان را می لرزانیم.

هر شب‌، فانوس اشک هامان را روشن می کنیم و دست های عاطفه مان را به دامان پر مهر و محبت تو می آویزیم .

بغضي غريب و بعد هم هاي و هوي پريشان دل. تا غروب راهي نيست. دل و نقاره و اشك به هم مي آميزند، و من پر از ضريح مي شوم. و سرشار از رازهاي طلايي!... چه بويي از كنارم گذشت، بوي آسمان بود. يك بوي خيس، يك بوي معنوي سبز. گويا فطرتم بود كه معطر شد از عشق! ضريح اينك به ملكوت مي ماند، و من مي خواهم تا رضايت «رضا» اوج بگيرم...

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 1 آذر1386 و ساعت 8:31 قبل از ظهر |