تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::..

 

 

كاش يك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم                ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت می‌شدم

كـاش يك شب می‌گذشتم از فراز چشم تو                    گرم گلگشـت خـراسان دو چشمت می‌شدم

كـاش يـك شب می‌سرودم گنبد زرد تو را                       فارغ از دنيا، غزلخوان دو چشمت می‌شدم

كاش يك شب می‌نشستم بر ضريح چشم تو                  بـاز هـم پـابـند پيمان دو چشمت می‌شدم

صحن و ايوان تو را اى كاش جارو می‌زدم                       چـون كـبوترها نگهبان دو چشمت می‌شدم

ضـامن آهـوست چشمان دو شهد روشنت                     كـاش آهـوى بـيابان دو چشمت می‌شدم

كاش يك شب معرفت می‌چيدم از چشمان تو                 غـرق در درياى عرفان دو چشمت می‌شدم

كـاش يك شب می‌شدم خيس نگـاه سبز تو                  شـاهد اعـجاز بـاران دو چشمت می‌شدم

كاش يك شب نور می‌نوشيدم از چشمان تو                   مـی‌درخشيدم، چراغان دو چشمت می‌شدم

سخت شيرين است طعم روشن چـشمان تو                كاش يك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت 9:46 بعد از ظهر |

 

وای باران ...

                              باران ...

 

 

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 29 آبان1386 و ساعت 10:43 بعد از ظهر |

 

باز باران،با ترانه،با گهر های فراوان، می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها، ایستاده، در گذرها،رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم، یک دو سه گنجشک پر گو، باز هر دم، می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در، مشت و سیلی، آسمان امروز دیگر، نیست نیلی.

 

یادم آرد روز باران:

گردش یک روز دیرین؛خوب و شیرین، توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم، نرم و نازک، چست و چابک

 

از پرنده، از خزنده، از چرنده، بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا، چون دل من، روز روشن.

 

بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده. بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛ برگ و گل هر جا نمایان، چتر نیلوفر درخشان؛ آفتابی.

 

سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را؛ بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه، با دو صد زیبا ترانه؛ زیر پاهای درختان ، چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

 

چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه؛ توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو، می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.

 

می پراندم سنگ ریزه، تا دهد بر آب لرزه. بهر چاه و بهر چاله، می شکستم کرده خاله.

می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی، دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.

 

می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی، از لب باد وزنده، رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا؛ شاد بودم، می سرودم

 

"روز، ای روز دلارا ! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا؛ ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان، با همه سبزی و خوبی، گو چه می بودند جز پاهای چوبی ، گر نبودی مهر رخشان؟

 

روز، ای روز دلارا ! گر دلارایی ست، از خورشید باشد. ای درخت سبز و زیبا!

هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره، بسته شد رخساره ی خورشید رخشان

ریخت باران، ریخت باران.

 

جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا، دانه ها ی [ گرد] باران، پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را، تندر دیوانه غران، مشت میزد ابر ها را.

 

روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه، با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران، باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.

 

سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا، توی این دریای جوشان ، جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل! بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.

 

بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران! می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

 

"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا، زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -

هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."

 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 29 آبان1386 و ساعت 10:17 بعد از ظهر |

 

اگر نمی ترسیدیم چیکار می کردیم ؟

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 29 آبان1386 و ساعت 0:44 قبل از ظهر |

 

هی من می خوام هیچی نگم ... هی نمی شه ...

خب شما خودتون رو بزارید جای من !

اگه رئیستون تا ساعت 24 یا همون 12 شب ، شب چه عرض کنم نصفه شب سرکار نگهتون داره و بلا نسبت مثل کوزت ازتون کار بکشه چی فکر می کنید ؟

فکر می­کنید خیلی بی جنبه است که پست قبلی رو خونده و برای تلافی این بلا رو سرتون آورده ؛

یا فکر می­کنید که خوب واقعا اون کرمی که دیروز میل نمودند، کار خودش رو کرده و رئیس رو به کرم ریختن وادار کرده؛

و یا ...

بیخیال زیاد فکرش رو نکن چون شاید فکر پیچ بشی ...

چیه تا حالا کسی رو ندیدی که فکر پیچ بشه ؛

 

خوب این عکس یه نمونه فکر پیچ شدن رو نشون میده ...

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 28 آبان1386 و ساعت 8:9 قبل از ظهر |

 

خیلی از کارمندا فکر می کنن رئیسشون کرم داره ...

نظر شما چیه ؟ ( خیال نکن حالا نظرت مهمه ...)

با توجه به روی کار آمدن دولت کریمه و سیاست های مرتبط با عنوان این مطلب ! و توزیع خرما در اداره جات به جای قند ، با مشکل بزرگ کرم رو به رو شدیم ...

کرم ها چند دسته هستند ... بعضی هاشون کرم فرهیخته ای هستن مثل این تصویر :

 

اصلا من چرا در مورد انواع کرم ها صحبت می کنم ... به من چه این موضوع .

راستیش من قبلا به رئیسم  اخطار داده بودم که هنگام خوردن این خرما ها مراقب انواع کرم باشه ...

تا اینکه امروز وقتی خرما رو با دندونش نصف کرد با یک فروند کرم و نصفی مواجه شد .

به عبارت ساده تر یه کرم کامل و یه کرم نصفه ...

خوب خودتون حدس بزنید که چه اتفاق ناگواری برای کرم نصفه افتاده بودش ...

اما کرم امروز ما این مدلی بودش :

 

بعد از آشنایی با کرم کامل سعی کردیم مقداری از آداب فرهنگی شهر را برای او باز گو کنیم ...

بعد از این مرحله نوبت به بازی رسید ... کرم عزیز توسط رئیس مورد مشت و مال قرار گرفت تا رنگش اینجوری شد:

 

بعدش هم خشک شد و دیگه تکون نخورد ...

البته من هم شب یه کرم توی خرمای خودم پیدا کردم ، ولی چون دیگه باید می اومدم خونه گذاشتمش برای فردا تا ما بقی مسائل کلان فرهنگی شهر را با اون در میان بذارم ...

این بود قصه کرم امروز ...

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 10:4 بعد از ظهر |

 

خبرگزاري فارس: ناصر اسدي دانش آموخته دانشگاه امام صادق (ع) رئيس جديد فرهنگسراي رسانه شد.

 ناصر اسدي دانش آموخته كارشناسي ارشد دانشگاه امام صادق (ع) و دانشجوي دكتري دانشگاه تهران، طي حكمي از سوي احمد نوريان، رئيس سازمان فرهنگي -هنري شهرداري تهران به عنوان رئيس فرهنگسراي رسانه منصوب شد.

فرهنگسراي رسانه 5/1 سال پيش فعاليت خود را در محل فرهنگسراي خاوران آغاز و در ماه‌هاي اخير در محل جديد خود واقع در بلوار كشاورز با همان تركيب سابق ادامه داده است.

لازم به توضيح است كه تغيير داده شده با هدف ارتقاي سطح كيفي فعاليت‌هاي مصوب اين فرهنگسرا صورت گرفته است.

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 9:40 بعد از ظهر |

 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 25 آبان1386 و ساعت 8:0 قبل از ظهر |

امروز یه روز خیلی خوب بود ...

باور نمی کنید ... اینم تصویر سندش

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 24 آبان1386 و ساعت 11:30 بعد از ظهر |

 

شاهد روزهای پرکاری برای مجلس هستیم

 

 

 

در این صورت شما می توانید یا به راه راست بروید یا به صراط مستقیم  ...

 

  

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در چهارشنبه 23 آبان1386 و ساعت 9:0 قبل از ظهر |

 

                   تاريخ چشم به راه فاطمه اي ديگر است. انتظار به سر مي آيد و شميم دلنوازي، خانه خورشيد را فرا ميگيرد. خنكاي حضور دوباره فاطمه (س) در فضاي مدينه جاري مي شود و كوثر فاطمي، جوشيدن ميگيرد. به كوچه باغهاي حرم تو پناه مي آورم و در سايه سار ملكوتي آن، نفسي تازه مي نمايم. كنار نهر استجابت مي نشينم و قطره اي مي شوم در آبي زلال اشك هاي زائرانت. ضريح نوراني ات را در آغوش ميگيرم و از بين شبكه هاي آن، مزار مطهر تو را تماشا مي كنم. باورم نمي شود! آيا به اين سادگي به زيارت تو آمده ام! تو كه زيارتت، همسان زيارت ياس گمشده مدينه است!

 

به جـــان پاک تو ای دختر امام، ســلام          به هر زمان و مـکان و به هر مقام، سـلام

تويـی که شــاه خراسان بود بــرادر تــو          بـــر آن مقام رفيــع و بـر اين مقام، ســلام

به هر عدد که تکلم شـود به ليل و نهار          هــــزار بـار فـــزون تـر ز هـر کـلام، ســلام

صبح تا شب و از شام، تا طليعه صبــح          بر آستـانه قــدسـت علی الـدوام، ســلام

در آســـمان ولايــت، مــه تمــامی تـــو           ز پای تا به ســرت ای مـــه تـمـام، ســلام

به پيشگــاه تو ای خواهـــر شه کـَـونين          ز فـرد فـرد خليـق، به صبح و شام ســلام

منم که هر سر مويم به هر زمان گويـد          به جـان پــاک تـو ای دخــتـر امـام، ســلام

 

پ.ن: پارسال این ایام نائب الزیاره بودم حرم امام رضا "ع" ... هیچ وقت اون زیارت رو فراموش نخواهم کرد .

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 21 آبان1386 و ساعت 8:46 قبل از ظهر |

 

دنیای شیشه ای دنیای سوءتفاهم است ...

دلم برای دیدن دنیای بی شیشه تنگ شده است ...

ساحل دریا ...

 

گر نگهدار من‌ آن‌ است‌ كه‌ من‌ مي‌دانم‌

شيشه‌ را در بغل‌ سنگ‌ نـگـه‌ مـی دارد

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 10:54 بعد از ظهر |

عینک ...

آینه ...

گلدان ...

تنگ ماهی ...

لیوان آب ...

ساعت ...

تلفن ...

پیغام گیر ...

موبایل ...

دوربین ...

مونیتور ...

تلویزیون ...

پنجره ی اتاق ...

...

 پ.ن : وقتی در خانه ای شیشه ای زندگی میکنی ، نباید سنگ به اطراف پرتاب کنی .

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 10:34 بعد از ظهر |

 به سراغ من اگر مي آييد ،

پشت هيچستانم .

پشت هيچستان جايي است .

پشت هيچستان رگهاي هوا ، پر قاصد هايي است

كه خبر مي آرند ، از گل واشده دورترين بوته خاك .

روي  شنها هم ، نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح

به سر تپه معراج شقايق رفتند .

پشت هيچستان ، چتر خواهش باز است :

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود ،

رنگ باران به صدا مي آيد .

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي ، سايه ناروني تا ابديت جاري است .

به سراغ من اگر مي آييد

نرم و آهسته بياييد ، مبادا كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من .

سهراب سپهري

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 10:25 بعد از ظهر |

 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 18 آبان1386 و ساعت 7:0 قبل از ظهر |

 

ايجاد و شكل‌گيری انسجام اسلامی را در سايه پيروی بلاگران از اصول ناب محمدی و استفاده از ابزارهای سريع و به‌روز اطلا‌ع‌رسانی در اينترنت امكان‌پذير است .

 

انسجام اسلامی همان يك‌پارچگی امت اسلامی است، همراهی و همياری و همدلی كشورهای اسلامی موجب ايجاد انسجام اسلامی خواهد شد.

با توجه به مزايا و محسنات فضای مجازی در از بين بردن چهارچوب‌های زمانی و مكانی به‌راحتی می‌توان زمينه‌های ايجاد اتحاد و انسجام اسلامی را در فضای مجازی ميسر كرد.

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در چهارشنبه 16 آبان1386 و ساعت 8:59 قبل از ظهر |

 

 اي پرچمدار شيعه و رئيس مذهب جعفري،

اي بلند اختر!

در شب هجران تو، عالم دگرگون شده است.

اي ششمين نور سرمدي، تاريخ از كدام مصيبت تو شكوه كند،

آري تاريخ، شرمنده از حكايت غربت توست.

 

بنال اي دل که در ناي زمان فرياد را کشتند         بهين آموزگار مکتب ارشاد را کشتند

اساتيد جهان بايد به سوک علم بنشينند            که در دانشگه هستي، بزرگ استاد را کشتند

به جرم پاسداري از حريم عترت و قرآن               رئيس مذهب و الگوي عدل و داد را کشتند

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 15 آبان1386 و ساعت 8:20 قبل از ظهر |

 

خدایی جنبه هم خووووب چیزیه ...

یه عکس قلب پلاستیکی گذاشتیم توی وبلاگمون

تا حالا شونصد نفر با اس ام اس و تلفن و کامنت خصوصی گیر دادن که شیرینی کی میدم .

خجالت هم خوووووب چیزیه ...

آخرین ورژنش امشب زنگ زدند که برای کی لباس بدوزیم ... مراسم کی هست ؟

خوب دوس من ... رئیس من ... بزرگواران ...

فصل سرما در راه است ...

 

جیک جیک مستونت بود ( چه ربطی داره این حرف به بحث ما ؟ )

عزیزان لباس گرم همیشه همراه داشته باشید ...

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 14 آبان1386 و ساعت 6:30 بعد از ظهر |

 

من از تمامیت ارضی یک عشق سخن می گفتم،

بر فراز ویرانه های قلبم.

ویرانه های حاصل از تهاجم ناگهانی چشمانت!

و چه کودکانه دروغ می گفتم،

که شهر در امن و امان است!!!

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 12 آبان1386 و ساعت 8:17 قبل از ظهر |

  

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 11 آبان1386 و ساعت 7:0 قبل از ظهر |

پفك نمكي مينو را همه مي شناسند.

به قول پدر بزرگها: خوش آب و رنگ و با نمك، بچه ها بهش مي گن پفك  

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در چهارشنبه 9 آبان1386 و ساعت 8:48 بعد از ظهر |

 

دوست دارم دوست دارم

قد تموم آدما

قد تموم عاشقا

دل بردی و پنهون شدی

از من چرا ای بی وفا

از من چرا از من چرا

عاشق شدم عاشق شدم

از چشم من پنهون نشو

تنها شدم تنها شدم

تنها نرو تنها نرو

 

 

پر می کشی تا آسمون

من خسته بی بال و پر

روزی که برگردی دگر

از من نمی بینی اثر

دوست دارم دوست دارم

قد تموم آدما

قد تموم عاشقا

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 7 آبان1386 و ساعت 8:45 بعد از ظهر |

 

آنچه بیشتر مردم از آن بی خبرند این است که زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می دهد که می خواهیم.

پس نخستین کاری که باید کرد این است که دقیقا آنچه را که می خواهی درخواست کنی .

 اگر تقاضای تو مبهم باشد آنچه به دست می آوری همانقدر در هم و بر هم خواهد بود.

 اگر حداقل را بخواهی حداقل را به دست خواهی آورد.

 

بزرگترین محدودیتها حدودی است که انسان بر خویشتن تحمیل می کند

و از این رو بزرگترین مانع کامیابی مانعی ذهنی است.

محدودیتهای فکرت رامنفجر کن تا محدودیتهای زندگی را منفجر کنی.

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در یکشنبه 6 آبان1386 و ساعت 5:43 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 5 آبان1386 و ساعت 9:15 بعد از ظهر |

 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 4 آبان1386 و ساعت 6:45 قبل از ظهر |

 

بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم

همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از Case وجودم

شدم آن User ديوانه که بودم

وسط صفحه Room , Desktop ياد تو درخشيد

Ding صد پنجره پيچيد

شکلکی زرد بخنديد

يادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتيم

Room گشوديم و در آن PM دلخواسته گشتيم

لحظه ای بی خط و پيغام نشستيم

تو و Yahoo و Ding و دنگ

همه دلداده به يک Talk بد آهنگ

Windows و Hard و Mother Board

آريا دست برآورده به Keyboard

تو همه راز جهان ريخته در طرز سلامت

من بدنبال معنای کلامت

يادم آمد که به من گفتی از اين عشق حذر کن

لحظه ای چند بر اين Room نظر کن

Chat آئينه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است

باش فردا که PM ات با دگران است

تا فراموش کنی چندی از اين Log Out , Room کن

باز گفتم حذر از Chat ندانم

ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد

مثل Spam تو Inbox تو نشستم

تو Delet کردی ولی من نرميدم نه گسستم

باز گفتم که تو يک Hacker و من User مستم

تا به دام تو درافتم Room ها رو گشتم و گشتم

تو مرا Hack بنمودی . نرميدم . نگسستم

..........

Room ی از پايه فرو ريخت

Hacker ی Ignor تلخی زد و بگريخت

Hard بر مهر تو خنديد

PC از عشق تو هنگيد

..........

رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم

نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم

نکنی دگر از آن Room گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در چهارشنبه 2 آبان1386 و ساعت 9:11 قبل از ظهر |