تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::..

امشب همه صف بکشید که از آمار جا نمونید ...

روز آخر پاییز هست نا سلامتی ( خیلی بی جنبه ای اگه به خودت بگیری ... ، هرکی هم بهم فحش بده توی دلش ، خودشه خودشه خودشه ... )

امشب می خوام ادای آدم های خوش و خرم رو در بیارم ...

شب چله تون بخیر ... یلدا تون هم مبارک ..

 

یکی از آداب مرسوم این شب تفأل به لسان الغیب هست ... غزلی آمد برایم شامل این بیت :

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در ین گنبد دوّار بماند



+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 30 آذر1385 و ساعت 9:15 بعد از ظهر |

 

این هفته هم به پایان خودش نزدیک میشه ... نتایج انتخابات هم مشخص شد ... با این وضعیت تحلیل جالبی از وضعیت سیاسی دارم که در فرصتی بهتر شاید براتون بازگو کنم . هنوز خستگی برگزاری انتخابات از بدنم بیرون نرفته ... وقایع بسیار گفتنی و نگقتنی دیدم که شاید روزی بازگو کنم ...

ایام سوگواری و شهادت امام جواد (ع) هم بر همه دوستان تعزیت و تسلیت باد .

آجرک الله یا بقیه الله ... آجرک الله یابن الحسن یا علی بن موسی الرضا ... ما هنوز اندر خم سوگند امام جوادت مانده ایم یا امام رئوف ... یعنی جواب ما رو نمی دی ؟

 

قال امام محمد تقى (ع):

«تَوَسَّدِ الصَّبْرَ وَ أَعْتَنِقِ الْفَقْرَ وَ ارْفَضِ الشَّهَواتِ وَ خالِفِ الْهَوى وَ اعْلَمْ أَنَّكَ لَنْ تَخْلُوَ مِنْ عَيْنِ اللّهِ فَانْظُرْ كَيْفَ تَكُونُ.»:
صبر را بالش كن، و فقر را در آغوش گير، و شهوات را ترك كن، و با هواى نفس مخالفت كن و بدان كه از ديده خدا پنهان نيستى، پس بنگر كه چگونه اى.

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در چهارشنبه 29 آذر1385 و ساعت 6:38 بعد از ظهر |

 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 24 آذر1385 و ساعت 5:17 قبل از ظهر |

 

چند روز پیش دفتر یکی از دوستان بودم ... تراکتی نصب شده بود بر دیوار که نظرم را جلب کرد :

 

وضعیت صد در صد انتخاباتی !!!

 

خوب اینم یه مدلشه دیگه ...

ما هم دست کمی از این وضعیت نداریم ...

از یه طرفی مسئولیت کمیته  ... ستاد انتخاباتی و از طرفی بازرسی هیات عالی نظارت بر انتخابات ...

خدا این انتخابات رو بخیر بگذرونه ...

                       

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 20 آذر1385 و ساعت 4:49 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 17 آذر1385 و ساعت 8:40 قبل از ظهر |

هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم

نبود بر سر آتش ميسّرم که نجوشم

می دونم خیلی نگران بودید که این دانشناپذیر کجاست و کم پیداست و زنده هست یا سلامته ...

برای خودم هم خیلی سخت بود این چندوقت که از وبلاگ به دور بودم، چه از جام تجلی و چه از این دانشناپذیر...

اما رَویّه ای که برای خودم در وبلاگ انتخاب کرده بودم ، روزنوشت بود . به همین خاطر هم بارها مورد حمله و اتهام قرار گرفتم که این جفنگیات چیست که به خورد مردم می دهی و یا در موضع گیریهای سیاسی و فرهنگی ام که بدتر از این حرفها ... و چه انگ هایی را که تحمل کردم به لحاظ اینکه می خواستم با مخاطبم صادق باشم و هرچه در دل و اعتقاداتم دارم برایش بنویسم ... نه مثل خیلی های دیگر که در وبلاگ یک شخصیت دارند و در واقعیت شخصیتی دیگر و ...

در همین جا لازم می دانم کمال تشکر و ارادت خودم رو خدمت همه ی دوستانی که تشریف می آورند به اینجا و نظر می دهند و یا نمی دهند اعلام کنم ... و ببخشید که براتون نظر نمی گذارم ... وبلاگ همه ی شما عزیزان را می بینم اما دستم به نظر دادن نمی رود ... دلم کم خسته است ...

این روزها هم که نمی نویسم ، نه اینکه مطلبی نباشد و نداشته باشم و یا سرم شلوغ باشه و وقت نکنم ...

نه !

حس و حالش را نداشتم ...

                            

                     ماه آمد به در خانه و در خانه نبودم/ خانه گويي به سرم ريخت چو اين قصه شنيدم

تا حالا شده بخوایی کسی رو که دوست داری اذیتش کنی ... سر به سرش بذاری ... یه جورایی توی مایه های این شعره : اگر با دیگرانش بود میلی / چرا ظرف مرا بشکست لیلی ...

تا حالا دیدید خدا با دل بنده هاش چه جوری بازی می کنه ؟ و یا این شعره : هرکه در این بزم مقرب تر است / جام بلا بیشترش می دهند ...

یه حدیث قدسی برای کسانی که خیال می کنن خدا اونا رو فراموش کرده :

"لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقا  " اگر آنان که از درگاه من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند .

نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهي

بعد از هزار سال که خاکش سبو بود

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 16 آذر1385 و ساعت 11:22 قبل از ظهر |
 

السلام عليك يا علي بن موسي الرضا علیه السلام

       بغضي غريب و بعد هم هاي و هوي پريشان دل. تا غروب راهي نيست. دل و نقاره و اشك به هم مي آميزند، و من پر از ضريح مي شوم. و سرشار از رازهاي طلايي!... چه بويي از كنارم گذشت، بوي آسمان بود. يك بوي خيس، يك بوي معنوي سبز. گويا فطرتم بود كه معطر شد از عشق! ضريح اينك به ملكوت مي ماند، و من مي خواهم تا رضايت «رضا» اوج بگيرم...

پ.ن:/ عکس متعلق به هفته ی گذشته میلاد حضرت معصومه (س) - نایب الزیاره ی دوستان بودم ...

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 11 آذر1385 و ساعت 10:1 بعد از ظهر |