امروز هم که افطاری دعوتیم ... هر کی پایه هست ! بسمه الله ...

امروز هم که افطاری دعوتیم ... هر کی پایه هست ! بسمه الله ...


=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
مدير محترم وبلاگ يادداشت هاي يك دانشناپذير
در تاريخ سهشنبه 25 مهر 1385نوشته (يک شب به دنبال خدا ...) شما به فهرست متون برگزيده در صفحه اصلي پارسي بلاگ افزوده شده است. موفق باشيد.
رونوشت :
خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)
روزنامه آسيا
روزنامه جام جم
مجله انتظار نوجوان
مجله پرسمان
خبرگزاري شبستان
ماهنامه امتداد
((پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ فارسي))
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=- و اما سیستم بلاگفا :
مشکلی در اجرای برنامه یا عملیات درخواستی پیش آمده است.
شاید این مشکل به خاطر بروز رسانی سایت باشد،لطفا درخواست خود را دقایقی دیگر تکرار کنید و اگر همچنان مشکل ادامه داشت آنرا به ما اطلاع بدهید.
قبل از اینکه به شب برسیم از روز شروع می کنیم ...
و نمایشگاه قرآن هم جای بسیار زیبا و باصفایی هست . مخصوصا اگر زیر درختان بید مجنون نمایشگاه و زیر باران پاییزی باشید ... حتما تا فرصت هست ، این تجربه را امتحان کنید ... (چه رمانتیک )
این روزها سعی کنید که لباس گرم بپوشید و حتی المقدور یه چتر هم همراه داشته باشید ... تا مثل بعضی ها زوود نچایید ... ( توصیه های ایمنی را حتما باید جدی گرفت ... چه جدی )
معمول شب های احیاء بعد از افطاری استراحت کوتاهی می کردم و بعدش تا چه پیش آید ... دیشب خبر دار شدیم که این مهندس مهرداد ما هم استعفا داده و خبرش رو قراره اعلام کنند ، پس خواب را بر خود حیف نموده و پای تلویزیون به نظاره ی خبر بر و بچ نشستیم ... غافل از اینکه تیفون و بارون آنتن را حالی به و حولی کرده و نیمی از شبکه ها از مدار خارج شده ... نهایت ، خبر را دیدم ... و حالا نوبت استراحت است ...
البته اگر شانس داشته باشید و رئیستون ( آبجی کوچیکه ) هوس نکنه بالای سر شما بشینه پای کامپیوتر و الخ ...
... می رم مسجد محله ... البته مسجد رو که خراب کردن ، ولیکن خوب ، در بقالی یکی از اداره جات همسایه ، چراغ مسجد را روشن نگه داشتند ... حاجیمون مشغول دعا و خوندن هست و حاجی مسجد هم مشغول محاسبه ی خمس مومنین ! حوصله ندارم ... می زنم بیرون ... مسجد محله ی پایینی می روم ، در راه هم از قطرات باران رحمت الهی مستفیض می شوم ... اونجا هم حاجی مسجدشون از دله دزدی های کارهای اداری و دولتی حرف می زنه ... حالم بد میشه و میام بیرون ...
مسجد الجواد هم که پریشبش رفتم و خاطره ی خوشی از آنجا ندارم ... می روم مسجد امام حسن (ع) ، داخل مسجد که جا نیست .. توی چادرهای جلوی مسجد هم همینطور ... می شینم روی پله ی بانک کناری مسجد ... این کله پاچه ایی دم مسجد هم که مثل همیشه شلوغ هست ...
آخ ! که بدجوری هوس کله پاچه کردم ...
یکمی از دعای جوشن را می خوانیم و حاج آقای خوشبخت صحبتی می کنند و سعید حدادیان حالی می دهد و حاج آقا قرآن برسر می گیرند و سعید سینه زنی می کند و من بر می گردم به خانه ...
( فیلم روی حالت تند پخش شد ! )
فکر کله پاچه هنوز توی سرم ووول می خوره ... همینجوری که خودم را در برابر باد پاییزی جمع و جور کردم و به سمت خانه می روم ... با خود زمزمه می کنم : ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری ... ناگهان سرم را بالا می گیرم و به خود می گوییم پس این کوچه هه کووو ؟ هرچی می رم بهش نمی رسم !!! حدس می زنم که گم شده ام ... به سمت چپ می پیچم و مسیر غربی را دنبال می کنم ... اینجا کجاست ؟ تا حالا نیومدم این طرفا ... حال بیا و درستش کن ... ( همه با هم فریاد می زنید بابا تو دیگه کی هستی ؟ عاشق شدی ؟ ... لابد )
خب ! به بهار ( البته خیابان بهار ) می رسم و امیدوار می شوم که از اینجا می توانم مسیرم را پیدا کنم ... ناگهان ! صدایی می شنوم ... آقای مزارعی ... آقای مزارعی ...
ای بابا ! این وقت شب ! در این غربت ! کیستی ای صدا ؟
من رو می شناسید ؟ ( طرف میگه بهم ) منم مجبورم شانسم را امتحان کنم ... چون اصلا ممکن نبود در آن اوضاع و احوال بشناسمش ... اصلا و ابدا ... فلانی هستید ؟ ( من گفتم به طرف ) ....
بعله دیگه ... درسته که دانشناپذیریم ... اما خوب ... شانس با ماست و حدسمون درست در آمد ...
بنده خدا رو شاید بشه گفت 10 .. 15 سال پیش دیده بودم ... می رسونه دم خونه و دوتا غذا هم بهم میده ... ای ول ... به این میگن یه خاطره خوووب از احیاء ...

اینم به یاد کله پاچه ...
یا رب !
نمی دانم چه سرّی و چه جذبه ای هست در این لیالی ! مرد و زن ، کوچک و بزرگ ، کودک و جوان ، همه و همه به دنبال گم شده ای هستند ... تکایا ، مساجد ، حسینیه ها و امام زاده ها ... پر است از خلایق ! هر کس با خدای خویش وعده ای دارد ... حتی اونهایی هم که روزهای معمولی حاضر نیستی باهاشون هم کلام بشی یا حتی نیگاهشون کنی ، الان در کنارت نشستن و با هم سبحانک یا رب زمزمه می کنید ...
یا رب !
می دانم که این ها بهانه ای بیش نیست ... تو که به من از من نزدیک تری ... در بند قید و زمان نیستی ! شب قدر بهانه ای برای رجعت من است و تو هر لحظه و هر جایی منتظر بازگشت من هستی ...
یا رب !
خسته ام ! از این دوری ! از این تنهایی و غربت ! ای کاش لحظه ای در قربت و آغوشت آرامش گیرم و خود را در دریای بی کران مهر و لطفت ، در زیر باران رحمت و مغرفتت رها سازم ...
یا رب !
آه ...

الهی ! امشب بر زمين فرشته می بارد و صداي بال ملائك همه جا پيچيده می شود ، زمزمه مردمان شيفته با همهمه فرشتگان در هم آميخته و زلال آبي كه بر مؤمنانت نثار مي گردانی، در همه جا ريخته... من در ميان گروهي دل شكسته و گرد گناه بر پيكر نشسته، ايستاده ام و خود را در خنكاي آبشار رحمتت نهاده؛ بدان اميد كه بر من منت نهي و گناهم شستشو دهي. گنه پوشا! كرده هاي ناپسند بسيارم را بگذار و اندك مناجات هاي مرا بشمار.
امروز خود را چنان مي بينم كه پاييز از من رخت بربسته و برگهاي خزاني من ريخته و عيب هايم را در درياي رحمت تو شسته ام، و به نهالي مي مانم كه در بهاري تازه، از نو رسته ام، اين نونهال نورسته را پاك و پاكيزه بدار تا دوباره گرد گناهي بر اندامش منشيند، و چيزي جز ذات پاك تو را پسنديده نبيند.
امروز اگر جانم را به آزمون كشي و دلم را با سنجه تقوي بيازمايي، خواهم گفت: حكم آن چه تو فرمايي! پالايشي را كه به بركت شب قدرت بهره ام كردي از من مزداي، و دلم را همواره به راه پاكان درگاهت رهنمايي فرماي.
اگر از انسانها گناهي سر زند، تويي كه لغزشهايشان را مي پوشاني و باز هم با فراخواني مهرورزانه آنان را به آستان خويش مي كشاني!
خدای من ! خدای من ! خدای من ...

تهدمت و الله اركان الهدى ...
باور نمي كنيم كه شمشيري پركينه، اقيانوسي را توان شكافتن داشته باشد.
باور نمي كنيم كه ضربتي نفاق آميز، خورشيد را از نورانيّت اندازد.
و امشب سرخ ترين پرواز نماز، از رواق خون گرفته محراب بندگي است.
شب جان سوزترين ناله هاي نخلستان!
تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقياء.
(بخدا سوگند ستونهاى هدايت در هم شكست و نشانههاى تقوى محو شد و دستاويز محكمى كه ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد پسر عم مصطفى صلى الله عليه و آله كشته شد،على مرتضى بشهادت رسيد و بدبختترين اشقياء او را شهيد نمود . )
شما را به تقوى و ترس از خدا سفارش مىكنم و اینكه در پى دنیا نباشید، گرچه دنیا به سراغ شما آید و بر آنچه از دنیا از دست مىدهید تاسف مخورید. سخن حق را بگویید و براى اجر و پاداش (الهى) كار كنید و دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید.
... و الله الله فی الجهاد باموالكم و انفسكم و السنتكم فی سبیل الله. وعلیكم با لتواصل و التباذل و ایاكم و التدابر و التقاطع. لا تتركوا الامر بالمعروف و النهی عن المنكر فیولى علیكم شراركم ثم تدعون فلا یستجاب لكم.
خدا را خدا را در مورد جهاد با اموال و جانها و زبانهاى خویش در راه خدا. وبر شما لازم است كه پیوندهاى دوستى و محبت را محكم كنید و بذل وبخشش را فراموش نكنید و از پشت كردن به هم و قطع رابطه برحذر باشید. امر به معروف ونهى از منكر را ترك مكنید كه اشرار بر شما مسلط مىشوند و سپس هرچه دعا كنید مستجاب نمىگردد.


اين واقعيت بزرگ چيست: «تنزل الملائكه و الروح» فرشتگان و روح، همي فرود آيند، و همي فرود آيند، به كجا؟
آري، فرشتگان و روح، در هر سال، در شب هنگام «قدر» پيوسته فرود آيند، و به «اذن خدا»، هر «امري» و «تقديري» را فرود آورند.
اين امر چگونه است؟ اين فرشتگان نزد چه كسي ميروند، و فرمانها و تقديرها را به چه كسي ميسپارند؟ آنجا كه روح بزرگ فرود ميآيد كجاست؟ و آن آستان مقدس، و مطلع نور، و مركز ناموس، كه «كل امر»، به همراه فرشتگان، به جانب آن فرود آورده ميشود، كدام آستان است؟ در شب قدر، فرودگاه فرشتگان آسمان، در كدام سرمنزل قدس، و مهبط مطهر است؟
شب قدر است و طي شد نامه هجر
آن شب، كه بايد شكوائيه هجران را در نورديد، و به اميد وصل و ديدار بيدار نشست، و از جام طهور «سلام»، تا «مطلع فجر»، سرمست بود، كدام شب است؟
ملتمس دعا - مزارعی

امشب آمده ام ...
آمده ام تا از همه ی نماز خواندن هایم توبه کنم ...
از همه ی روزه گرفتن هایم توبه کنم ...
و از همه ی شب بیداری هایم توبه کنم ...
چرا که در هیچکدام آن چه که حق تو بوده است را به جای نه آورده ام ...
خدای من !
آمده ام از توبه کردن هایم نیز توبه کنم ...
خدای من !
تو که آگاه تر از من بر احوالم هستی ...
تو که مهربان تر از من بر من هستی ...
این من را برای من مخواه ... من را خدایی کن ...
خدای من !
اگر امید به رحمت و بخشش تو نبود ، من به چه امیدی زنده بودم ...
خدای من !
آمده ام امشب ... برای من دعا کنم ...
اما خود گفته ای تا برای او نیز دعا کنم تا دعای من مستجاب شود ...

خدای من !
هر چه خیر و صلاحت هست برای او بخواه ...
او را به قضا و قدر خود راضی و مطمئن گردان ...
قلبش را با دریای بی کران مهر و محبت خود پیوند بخش ...
پیوندی ناگسستنی ...
خدای من !
من هیچ برای گفتن ندارم ...
هیچ برای توجیه و توضیح ندارم ...
تنها امیدم ، تو هستی ...
خدای من !
نا امیدم امشب نکن .
خدای من !!!
امروز از دفتر توسعه وبلاگ های دینی بهم زنگ زدند.(خوب به دانشناپذیر چه ارتباطی داره به نظر شما ؟)
افطار بنده را به همراه دوستانم دعوت کردند ، ... هر کی افطاری حال داره بیاد قم ... بسم الله .

برای سلامتی این رفیق شفیق ما هم دعا کنید .
تو را به خدا، ای قلب من، عشقت را اسرار خويش دان و آن را از ديگران پنهان دار
تا سرنوشتی نيکوتر بيابی.
کسی که اسرار درونش را آشکار ميکند نادان است.
سکوت و رازداری برای عاشق بسيار نيکوتر است.
تو را به خدا، ای قلب من، اگر کسی پرسيد : بر تو چه رفته است؟
پاسخ مده.
اگر از تو درباره معشوقت پرسيدند،گمراهشان ساز.
تو را به خدا، ای عشق من، شور و احساس خود را پنهان ساز.
بيماری تو همان درمان توست، زيرا نسبت عشق به روح همچون
شرابی است در پياله. آنچه تو می بينی مايع است و آنچه
ديده نمی شود جوهر و نيروی آن است.
تو را به خدا، ای قلب من، مصائب خويش را آشکار مساز،
تا اگر درياها خروشيدند و آسمانها فرو ريختند، تو ايمن باشی.
جبران خليل جبران
اگر اهل مستند دیدن٬ اون هم از جنس تحلیلی هستید حتما مستند زیر را ببنید.
فرکانس های فریب
موضوع : تحلیل رسانه های جهان از مقاومت حزب الله لبنان .
![]()
جهت تهیه فیلم با شماره تلفن ۳۳۷۱۷۰۳۴تماس بگیرید.

سلام بر گل زيباى مجتبوى در بوستان حُسن نبوى، سبط اكبر، الگوى كمال و آينه جمال، كه ميلادش در نيمه رمضان، رويِش گلى در بوستان ماه خدا بود.
سلام بر مجتباى آل محمد، فرزند برومند على و زهرا عليهماالسلام، كه گوهر درياى فضيلت بود.
سلام بر آن «آينه حُسن ازلى»، كه تولد فرخندهاش در آستانه «شبهاى قدر»، بركتى مضاعف بر سفره افطار و سحر روزهداران است.
- پیشاپیش میلاد کریم اهل بیت حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام ) را تبریک عرض می کنم .
- هرچیزی توی این عالم یه فلسفه و یه پیامی داره ، مثلا همین که من ساعت سه نصف شب دارم مطلب می نویسم حتماً بی دلیل نیست .
- چند روزی بود که چیزی ننوشته بودم . هفته ی پیش همراهم از کار افتاد و به ناچار با همراهی دیگر راهی شدیم . یازده دو صفر هم کلاسی دارد .
- امشب یکی که لباس پلیس داشت رو دیدم یه پیرمرد سید که می شناختمش را به زور سوار مینی بوسی می کرد ... پیرمرد را به روز بر زمین می کشید ... و پیرمرد فریاد می زد : یا علی !
- حالم اصلا خوب نیست . کاشکی ماه رمضون نبود . از این نماز و روزه ها باید توبه کنم .
- امشب دلم تنگ مردن شده بود ، اما منصرف شدم ... بنظرم مردن کار سختیه .
این چند روزه هم نسوان وب نویس دست به یکی کردند که هی در کامنتینگ بنده عرض تبریک بگذارند و از آن طرف هم رجال که چه حرف هایی پشت سر من نمی زنند ... خدا عاقبت همه رو ختم بخیر کند ... بنده هر نوع امر خیر جدیدی را برای خودم اکیدا تکذیب می کنم ! سری که درد نمی کند را چند بار باید دستمال بست مگر ؟
- یکی هم گفته بود که وبلاگش رو معرفی کنم ... دستنوشته های يک کج ومعوج ۱۶ ساله را حتماً ببینید .
- امشب هم مثل هر ساله حاجیمون در مسجد محله مون افطاری میده ... هرچند که مسجد خراب شده باشد !
- رئیس عزیزم هم که وبلاگم رو می بینه باید منو ببخشه که شنبه سرکار نرفتم ... !
- یه خبری قراره اتفاق بیافته برای دانشناپذیر ... شاید به همین زودی ها ... مثلا عید فطر ... هرکی دوس داره حدس بزنه . اما به کسی نمی گم ماجرا چیه ... توی چت هم اصرار نکنید بگم ... سوپرایزه ... اگه گفتید ...

اُحْصُدِ الشَّرَّ مِنْ صَدْرِ غَیرِكَ بِقَلْعِهِ مِنْ صَدْرِكَ.
قلب خود را از كینه دیگران پاك كن، تا قلب آنها از كینه تو پاك شود.

همه ما در طول زندگی خود خواسته یا ناخواسته مرتکب پایمال کردن حق الناس در مراتب مختلف همچون دروغ ، تهمت ، غیبت ، از بین حق دیگران و ... شده ایم .
حال که در این ماه عزیز و سرشار از رحمت الهی قرار گرفته ایم ، با خدای خود پیمان ببندیم که با بخشش هر انسانی که تاکنون با از بین بردن حق ما مرتکب گناه گردیده ، خشنودی خدا را برای خود و دیگر بندگانش برگزینیم .
تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز

اینا رو توی یه وبلاگ زده بودش ...
با سلام به دوستان عزیز وبلاگ نویس
بدون مقدمه : در این وبلاگ تصمیم بر این داریم ،گروهی از وبلاگ نویسان نمونه و خبره تشکیل داده تا جمعی مشورتی برای مشاوران جوان رئیس جمهوری باشند .
هدف از این وبلاگ ، ایجاد ارتباط میان وبلاگ نویسان - که مهمترین تولید کنندگان محتوا بر روی شبکه جهانی هستند - ، با مدیران جوان کشور می باشد .
بدون شک هر کدام از ما وبلاگ نویسان ایرانی ، طرح ها ، برنامه ها ، پیشنهادات و دغدغه های مختلفی برای کشور اسلامی خود داریم .
این فرصت مناسبی است تا خواسته های خود را بدون واسطه به اطلاع دولتمردان کشور برسانیم .
دوستانی که برای عضویت در این گروه تمایل دارند می توانند آدرس وبلاگ و آدرس پست الکترونیک خود را برای ما در قسمت نظرات ارسال کرده تا با آنها تماس گرفته و از نحوه عضویت در این گروه مطلع گردند .

نمی خواستم و قصد نداشتم در خصوص پست قبلی چیزی دوباره در وبلاگم بنویسم ... اما وقتی که وبلاگ این دوست عزیزمون که نامه را ارسال کرده بود را دیدم ... داشتم از تعجب شاخ در می آوردم ...
واقعا وبلاگ منحصر بفردی هست این جیرجیرک ، حتما یکبار هم که شده ببینیدش .
از همه جالب تر قسمت پیوندهای وبلاگ و لینکدونیش هست ...خیلی ترکیب قشنگی داره این قسمت . بطور نمونه : وبلاگ پینکی بین دوتا وبلاگ سید محسن هست ... اگر نمی شناختم این دو بلاگر را ، خوب تعجبی نداشت ... پارادوکس که گویند همین هست ...
جالب تر از همه این که وبلاگ مشاورین وزیر را هم لیست نموده ... اونوقت به من میگه آدم خاص ... خودش با کلی آدم معروف و کار درست ارتباط داره اونوقت از من سراغ کار می گیره ...
نمی دونستم دانشناپذیر را لینک کرده...خیلی های دیگه رو هم همینطور...اکثر رجال وبلاگ نویس ...
نامه ی رسیده به دانشناپذیر :
آقا محمد جواد سلام
چند وقتی هست که وبلاگتون رو می خونم.هر دفعه هم خواستم کامنت بدم نشده! چند روز پیش که طبق معمول سری به وبلاگتون زدم با مطلبتون(دانشناپذیر به دنبال کار جدید) برخوردم. نمیدونید چه حالی شدم. میدونم شاید منطقی نباشه! اما شما نوشتی اول اینکه هفت هشت ساله داری کار می کنی تو این مدتم هی کارت رو عوض کردی حالا هم nتا پیشنهاد کار داری! نمیدونی چقدر دلم سوخت نه واسه خودم که دو سال آزگاره دارم دنبال کار می گردم و هنوز حتی یه کار موقتی که بشه بهش گفت کار پیدا نکردم.به خاطر خودم نه! به خاطر خیلی از جوونهایی که توی همین نت تعدادشون کم نیست که از بیکاری رو به وب نویسی آوردن! نمیدونم چه مملکتیه! شما موندی چه کاری بپذیری خیلی ها حتی ........ بگذریم.من نمیدونم شاید شما خیلی خیلی آدم خاصی باشید. شاید n تا کار بلدید و nتا تخصص دارید که هیچکی نداره! واسه همینه که....اصلا بی خیال چرا دارم اینا رو می گم!فقط یه خواهش حالا که اینقده خوشبختید و همای سعادت بالای سرتون داره پرواز می کنه میشه به فکر دیگران هم باشید میشه یه کم فکر می کردید شاید از این چند میلیون بیکار که حرفشون هست تو مملکت بعضی وقتا! ممکنه یه دوتاشون هم وب بنویسن بعد بیان نوشته شما رو بخونن و همش با خودشون کلنجار برن که مگه چقدر با شما فرق دارن ! می شد ننویسید می شد نمی شد؟! ببخشید قصد توهین به شما رو نداشتم. اومده بودم عیادتتون میخواستم احوالی پرسیده باشم چون شنیدم مثل اینکه ناخوشید. ولی خب درد دل باز میشه جاش هم مشخص نیست حالا هم صاف خورد تو وبلاگ شما!خوش به حالتون که اینقدر دوست رییس روسا دارید.
ما رو ببخشید بازم میگم قصدم جسارت نبود! درد بود که اومد خودش بیرون ریخت. راستی یه سر به من بزنید یه سرقت ادبی از شما کردم.بگین شعره مال خودتون بید یا نه! فعلا در پناه خدا.امیدوارم کسالتتون هم برطرف شده باشه! یا هر چه زود تر برطرف بشه!در پناه حق
دوست عزیزم
سلام و ارادت
ممنون که به وبلاگ خودتون سر می زنید . والا من حرفی برای دفاع از خودم ندارم . البته دوستانی که با بنده بیشتر آشنایی دارند ، کمی با روحیات طنز نویسی و شوخ طبعی بنده آشنا هستند . ولذا مطالبی که در دانشناپذیر می خوانید را زیاد جدی نگیرید ... قصد پاسخ دادن به این نامه را در این پست و وبلاگ ندارم ، هرچند که شما هم در بیان مطالب کمی اغراق نمودید .
دانشناپذیر نه ادعای کار بلدی کرده ، نه ادعای n پیشنهاد جدید و از این حرفها ... گفتم هم که فعلا تصمیم به ترک کارم نگرفته ام ...
اما هر زمانی بیکار شدم ، شما هم تشریف بیارید با هم به دنبال کار بگردیم ... ( شوخی بود )
جالب دانستم تا نامه ی شما و این چند سطر خودم را در وبلاگ بیاورم ... خواستید بگویید که حذفش کنم ... حالا بگو چه کاری می خوایی ؟ ... شاید پیدا کردیم برات ... بقیه هم هرکی هر کاری دوس داره بگه ما براش می گردیم دنبال کار ...
اصلا یه انجمن دانشناپذیران جویای کار تابع مرکز راه می اندازیم ...
همایش خاکریز شیشه ای ، تجلیل از وبلاگ نویسان عرصه مقامت به همت هیات بلاگ و با همکاری فرهنگسرای رسانه و باشگاه وبلاگ نویسان تهران و پرشین بلاگ برگزار شد.
بقول دکتر بوترابی هم علی القاعده دیفالت مجری این مراسم ها دانشناپذیر هست .
افطاری هم جای شما خالی …

۱- ممنون از همه ی دوستان ... حال مریض وبلاگیمون بهتره ...
۲- برای مراسم افطاری فردا خیلی سرم شلوغه ... برای همین نمی رسم آپ کنم ..
۳- فردا یادتون نره دیگه ...

قرار ما : پنجشنبه ۶/۷/۸۵ باشگاه وبلاگ نویسان تهران به صرف افطار
رئیسم توی خونه ( آبجی کوچیکه ) بعد از اینکه امروز وبلاگم رو خوندش ... گفت اینا چیه می زنی توی وبلاگت بابا ! یه چیز بامزه بنویس که مردم بخندن ...
افطاری امشب :
مامانم می گفت وایسا یه کاسه دیگه بریزم و درست تزیینش کنم ...
ما هم گفتیم ... بیخیال بابا ،الان می خواییم بخوریمش ... دل همشون که عکسش رو می بینن ، آب .
والا چی بگم ... ماه رمضون و زبون روزه و مریض احوالی ، دیگه روحیه ی طنز نوشتن برای آدم نمی ذاره ... با این قرصهایی هم که می خورم به زور بیدار می مونم ...
توی این هفت ، هشت ساله که جاهای مختلفی دارم کار می کنم ... تا حالا نشده که بیشتر از دوسال جایی پابند بشم ... معمولا بعد از دوسال محل سازمان و کارم عوض میشه ...
این ماه که زنگ زدم به تلفن بانکم دیدم که حقوق به حسابم نریختن . امروز هم فیش حقوقی ام رسید به دستم ٬دیدم که مبلغ دریافتیم صفر هست و جمع کسورات و بدهی هایم 11516302 ریال است ...
خدایی ما اینهمه کار کردیم این یه ماهه حقوق که ندادن هیچ یه میلیون هم بدهکار شدیم ...
زندگی کارمندی همینه دیگه ... شبیه زندگی یه جونوری هست که بعضی وقت ها هاپ هاپ می کنه...
از اینم بگذریم ... کلی پیشنهاد دارم برای کار جدید ...
اما یحتمل بخاطر رودربایستی و ارادتی که به رئیسم دارم فعلا از اینجا جایی نرم ...
باشد تا مقبول خدا افتد ...
هفته ی پیش با وبلاگ مهرگان که یکی از رئیسان عزیزم هست آشنا شدید .
این هفته هم با وبلاگ پازل که متعلق به یکی دیگه از روءسای نازنینم هست آشنا بشید ...
اگه به روح اعتقاد دارید این وبلاگ رو ببینید و براش کامنت بزارید ... شاید در حقوق من تاثیری داشته باشد.
مشکلی در اجرای برنامه یا عملیات درخواستی پیش آمده است.
شاید این مشکل به خاطر بروز رسانی سایت باشد،لطفا درخواست خود را دقایقی دیگر تکرار کنید و اگر همچنان مشکل ادامه داشت آنرا به ما اطلاع بدهید.
در این صورت به اعصاب خود کاملا مسلط بوده و از نزدیکی به اشیای خطرناک مانند گوشتکوب و چاقوی لیزری و قس علی هذا ... خودداری نموده و همینطور هی سعی کنید تا شاید بتوانید وارد بلاگفا شوید ... ![]()
برای یکی از دوستان وبلاگ نویس کسالتی پیش آمده است ...
ایشون که حاضر نشد نام خود را معرفی کند در بستر بیماری با مرگ دست و پنجه نرم می کند ...

برای سلامتیش یه حمد خالی کافیه ...
یه وقتی فاتحه نفرستیداااا ... حالا زوده ...

بدون شرح !
البته ساعتی بعد از این فیل ترینگ با پیگیری های انجام شده پرشین بلاگ از توی قیف در آمد !
ای بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوی شما روی آورده است؛ ماهی که نزد خداوند بهترین ماهها است؛ روزهایش بهترین روزها، شبهایش بهترین شبها و ساعاتش بهترین ساعات است.
بر مهمانی خداوند فرا خوانده شدید و از جمله اهل کرامت قرار گرفتید. در این ماه، نفسهای شما تسبیح، خواب شما عبادت، عملهایتان مقبول و دعاهایتان مستجاب است.
پس با نیتای درست و دلی پاکیزه، پروردگارتان را بخوانید تا شما را برای روزه داشتن و تلاوت قرآن توفیق دهد. بدبخت کسی است که از آمرزش خدا در این ماه عظیم محروم گردد. با گرسنگی و تشنگی در این ماه، به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت باشید
قرار ما : پنجشنبه ۶/۷/۸۵ باشگاه وبلاگ نویسان تهران به صرف افطار
سالهايي است كه پنجره روشن بهشت بسته مانده است
و دلهايي كه تو مي شناسي در تب و تاب ماندن مي گدازند.
به هرسو مي نگريم نه نشاني از پرنده است نه اثري از پرواز.
دلها همه در احاطه فراموشي اند و خاموشي! دستهاي بلند دعا ديگر معجزه نمي كنند.
رودهاي زلال آواز خشكيده اند.
نخلهاي شاهد شفاعت به حاشيه رانده مي شوند.
سرودهاي لبريز از مظلوميت راه شب را پيش مي گيرند.
نمي داني كجا بايد سراغ فرشته ها را بگيري.
هرمرثيه كه مي سرايي باران نمي آيد. هرمويه اي كه مي نالي راه تو را پيدا نمي كند.
ازدحام كينه آسمان دلها را سربي كرده است .
درختها به خاكستر مي انديشند.
خيابانها همهمه آن همه دريا را فراموش كرده اند.
نگاه پنجره ها به رنگ خستگي است .
مشام كوچه ها را گامهاي بيهوده و بي تكليف پركرده اند.
